چه بگویم, کدام یک از حرف های دلم را؟
خسته ام از نامهربانی ها خسته ام آری...
روزگاری به سختی می گذرد .
اشک مرا می شناسی؟ چرا که در بیابان احساساتم یاری ام می کنی و زمانی که
احساس غم و غصه و دلتنگی درونم چیره می شوند برای نجاتم به سراغم می آیی
می دانی؟!
مدتیست قلب بیمارم را در مشت گرفته ام و به گدایی محبت آمده ام قلب بیمارم را پس
زدی و شکستی آن هم زمانی که قلب بیمارم نیاز به دوای محبت داشت ... گله ای
نیست بروید, بروید و من برای همیشه قلب بیمارم را در سینه خواهم گذاشت تا محبت
بیگانه ای دوای درمانش نباشد ... چرا که می دانم خواهی آمد در یکی از ماه های فصل
پاییز سال آینده بر سر خاکستر مزارم...
زندگی عشق است عشق افسانه نیست آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست عشق آن نیست که کنارش باشی عشق آن است که به یادش باش.
و ناگهان چه زود دیر شد عشق من!
قسمت نشد ببینمت خدانگهداری کنم
فرصت نشد بمون و از تو نگهداری کنم
تو آمدی،اشک را در چشمانم کاشتی،گل برگ های تک شقایقم را کندی و سکوت دلم را شکستی.
تو امدی،حسرت و غم را برایم به ارمغان آوردی،و تک شقایقم را با خودت بردی.آخر گفته اند:تا شقایق هست،زندگی باید کرد.
اما من بی وجود شقایق چگونه زنده بمانم...چگونه؟
چه دیر آمدی و چه زود رفتی و مرا در جاده های مه آلود و غم گرفته ئ زندگی سرگردان کردی و رفتی.
مرا به غبار فراموشی سپردی ، بی شک روزی خواهی آمد که دستانت،دستان آفتابی ام را سرد و یخی خواهند یافت...
طبقه بندی: جملات عاشقانه،
تبلیغات

