قسمت هشتم
حرفهای شقایق آرومم میكرد فكر میكردم بالاخره یك نفرو كه مثل خودمه پیدا كردم
وسایلمو جمع كردم گوشی موبایلی كه سیامك برام خریده بودو گذاشتم روی میز و كلید و زیر گلدون پشت در گذاشتم در حالیكه هنوز بغضی سنگین توی گلوم احساس میكردم .
شقایق دختر بشاش و خنده رو و شادی بود هیچكس از ظاهر شاد شقایق نمی تونست به درون غمگین این دختر پی ببره . استقامت اون در برابر مشكلات باعث میشد بهش غبطه بخورم و از شقایق توی ذهنم یك اسطوره بسازم .
شقایق هر چىزى رو كه اراده میكرد بدست می آورد . انرژی وصف ناشدنی داشت .
شقایق پشت هم جوك می گفت
می دونی اینجا كجاست ولیعصر...بذار یه جوك برات بگم..از یارو می پرسن چرا اسم این خیابون ولیعصر؟میگه چون صبح خبری نیست ، ظهرم خبری نیست ولیییییییی عصر ........
و هر دو با هم خندیدیم
كم كم حال و هوای من هم عوض شد و تا حدودی غمم و فراموش كردم
شقایق گفت : مارال ، میخوای همین الان یه جایگزین توپ بجای سیامك برات پیدا كنم ؟
گفتم : آخه چطوری ؟
خندیدو گفت بزار به عهده شقایق همه فن حریفه.بیا این رژلب قیافتو درست کن انگار همین الان از عزا اومدی.
فقط كافیه از هر كسی خوشت اومد یه لبخند بهش بزنی .. دختر چشمای تو جادو میكنه و تو از این موهبت الهی كه خدا بهت داده بی خبری .
كمی به خودم رسیدم و شقایق شروع كرد به ویراژ دادن توی جاهایی كه به قول خودش پر از سوژه بود . جردن و ایران زمین و............
جالب اینجاست كه در كمتر از چند دقیقه ماشین های پسر دنبالمون راه می افتادن و هی چراغ میزدن یا شروع میكردن به حرف زدن با ما .
شقایق در حالیكه عینك آفتابیشو جابجا میكرد گفت : خوب خوشگله . حالا كدو می پسندین ؟ اون بی ام و آلبالویی یا اون سیلو نقره ای یا اون پرادو سفیدرو ؟ اون پسر مو سیخ سیخیرو نیگا چقدر با مزست . همین شوهر خوبی میشه برات مارال آینده دارهاااااااا ............ و هر دو با هم شروع كردیم به خندیدن
شب وقتی به خونه بر گشتیم شقایق 6 ، 7 تا شماره از جیبش ریخت بیرون ، یكی روی كاغذ مچاله شمارشو نوشته بود یكی كارت ویزیت داده بود ، یكی شمارشو تایپ كرده بود و همراه آدرس ایمیلش روی كاغذ نوشته بود یكی روی قوطی كبریت و اون یكی روی بسته آدامس ریلكس
شقایق در حالیكه مانتوشو در می اورد پوز خندی زد و گفت : تو رو خدا ببین ، اون پسر آخریه یادته ؟ اینقدر هول شده بود كه شمارشو روی یك اسكناس 2000 تومانی نوشته ، آخه بنظرت مارال جون اینارو نباید گذاشت سر كار ؟ توی این كوچه به تو شماره میدن و چند تا كوچه بالتر به یك صوفیا لورن دیگه ........
ولی من به حرفهای شقایق گوش نمیدادم به یاد این موجود نا خواسته در وجودم افتاده بودم كه میدونستم روز به روز بزرگتر میشه و من نمیدونستم باید چیكار كنم ؟
شقایق كه متوجه سكوت و ناراحتی من شد گفت : ای بابا سه ساعت دارم واسه كی روضه می خونم و نصیحت میكنم ؟ بیا این قرصو بخور آرومت میكنه فردا هم با مهشید دوستم تماس میگیرم حتما میتونه بهت كمك كنه اون برای این جور كارا آشنا زیاد داره ناراحت نباش خیلی زود از شر این مزاحم خلاص میشی .
قرصو كه خوردم احساس آرامش عجیبی كردم و تا صبح به خواب رفتم و یك لچظه پلك باز نكردم .
صبح با صدای بلند موسیقی از خواب بیدار شدم ، ساعت 2 بعد از ظهر بود ، با عجله از رختخوابم بلند شدم .
سرا ، و مهشید اومده بودن خونه شقایق ، صدای هر هرو كركرشون تمام ساختمونو پر كرده بود . آبی به صورتم زدم موهامو مرتب كردم و به دیدن آنها رفتم .
مهشید تا منو دید از روی مبل بلند شد و با لبخندی گفت : به به ، سیندرالایی كه می گفتی ایشونن ؟ خیلی خوشگل تر از اون چیزی كه فكرشو میكردم ماشالا تنهایی همه رو حریفه ، دو روز دیگه مارو میزاره تو جیب بغلش
دستشو به سمتم دراز كرد و گفت : ببخشید سلام من مهشیدم از آشناییت خوشوقتم
از طرز صحبت مهشید زیاد خوشم نیومد و منظورشو از این حرفش نفهمیدم به زور لبخندی تحویلش دادم و بهش دست دادم .
سرا از اون طرف به مهشید چشم غره رفت و گفت : مهشید جون ، دوستمونو اذیت نكن
مهشید ظاهرا از سرا و شقایق بزرگتر بود ولی از طرز نگاهش و طرز كلامش معلوم بود كه شدیدا معتاده و آدم سالمی نیست ، یه سیگار روشن كرد و یكی هم برای من روشن كرد و به سمتم دراز كرد یك پك به سیگار زد و گفت : ببین خوشگله ، شقایق در مورد تو و مشكلت با من صحبت كرده ، اگر بخوای همین امروز میریم پیش آشنای من كه یه دكتره و خلاصص ...به همین راحتی .. فقط بهت گفته باشم بعدا احساس مادریت و عذاب وجدانت گل نكنه كه حوصله این بچه بازیهارو اصلا ندارم .. اگر می خوای این لوس بازیها رو در بیاری برو بچه تو بدنیا بیار بشین یه گوشه بزرگش كن ولی از ما گفتن اونوقت بچه ات نه شناسنامه داره و نه دیگه حتی كسی نیگات میكنه یك كلا م ! یعنی تباه شدن امروزت و آیندت ....حالا خود دانی ....من واسطم پولمو میگیرم میرم پی كارم ..
با كنجكاوی پرسیدم : خرجش چقدر میشه ؟
مهشیدو گفت : خوشگله، ا تو عالم رفاقت با هم از این حرفا نداریم . ولی با شقایق حساب میكنم فكر كنم یه 600 تومنی براش آب بخوره حالا چی شده okay ؟
سكوت كردم
مهشید بلند شد و گفت : بسه دیگه بلند شید پای كوبی بسه ، عروس خانم بله رو داد ، پیش بسوی دكی جون خودمون .
و همه با هم با خنده و شادی راه افتادیم بسمت دكتر در حالیكه من دل توی دلم نبود و ترس عجیبی تمام وجودمو گرفته بود ولی بچه ها در تمام طول راه باهم شوخی میكردن و می خندیدن .
دكتری كه مهشید ازش تعریف میكر د توی یك خونه قدیمی در جنوب شهر بود یك خانم حدودا 50 ساله كه رفتار گرم وصمیمی داشت . مطب تر وتمیزی داشت ولی از تابلو خبری نبود.
چاره ای نداشتم من حتی نمیدونستم آخر و عاقبت خودم چی میشه چطور میتونستم چنین موجود نازنینی و توی مشكلات خودم سهمیم كنم ؟ توی این فكرها بودم كه چشمام بسته شد و بیهوش شدم.
وقتی چشمامو باز كردم خونه شقایق بودم احساس درد شدیدی میكردم .
شقایق لبخندی زد وگفت : سلام ، دیگه از شرش خلاص شدی خیالت راحت همه چیز تموم شد .
چند روز بعد حسابی حالم بهتر شد و حالا بیش از قبل با سرا و شقایق و مهشید احساس صمیمیت میكردم خودمو مدیون شقایق میدونستم و قرار شد كه كار كنم و به مرور پول شقایقو بهش بر گردونم .
از بعد از این ماجرا گاهی شدیدا در خودم فرو می رفتم و به گذشتم فكر میكردم به اینكه میتونسم توی زندگیم كجا باشم و الان كجا هستم ، به پدرم و مادرم وبرادرم فكر میكردم و به روژان ، كوچولویی كه همیشه آرزوشو داشتم و حالا با دستای خودم حق حیاتو ازش گرفته بودم.
چند دفعه كه شقایق و سرا منو در این حالت دیدن سیگاری بهم دادن كه بكشم كه بعد از مصرفش بینهایت احساس آرامش میكردم كم كم خودم ازشون در خواست میكردم كه اون سیگارو بهم بدن.
چند ماه بعد شقایق از پدرش خواست تا براش یك آپارتمان اجاره كنه كه اونجارو آرایشگاه كنه و با هم مشغول كار بشیم. آرایشگاه بسیار شیك و زیبایی بود در بالا شهر .
اوایل اكثر كسانیكه به آرابشگاه رفت و آمد داشتن دوستای شقایق و سرا بودن ومن كار میكردم و به تدریج بدهی شقایقو بهش میدادم.
كم كم متوجه شدم كه بیش از اینكه مشتری داشته باشیم در آمد داریم و متوجه این شدم كه اینجا داره اتفاقاتی می افته كه از زیر چشم من پنهونه.... تصمیم گرفتم كمی كنجكاوی كنم و سر از كار شقایق و سرا در بیرم .
به تدریج متوجه شدم خیلی روزها شقایق و سرا رفتار طبیعی ندارن و زیادی شادن و سر حال و بعضی از مشتریها كه می اومدن خیلی مشكوك بودن و شقایق یك بسته كوچیك بهشون میداد و ازشون پول میگرفت .
دیگه حسابی كلافه شده بودم اونها فكر كرده بودن كه من یه بچه شهرستانیم و هیچی حالیم نیست باید بهشون ثابت میكردم كه من سر از كاراشون در اوردم .
یك روز وقتی آرایشگاه خلوت بود رو به شقایق و سرا كردم و گفتم : بچه ها دوستیمون سر جاش و لی لطفا با من تصفیه حساب كنید من دیگه نمی خوام توی آرایشگاه شما كار كنم
سرا با تعجب پرسید : چرا ؟ مگه چی شده ؟ اینجا كه در آمدت خوبه
گفتم : من در آمدی كه از فروش مواد مخدر باشه نمی خوام . خودتون خوب میدونید چی میگم . مدتیه كه اكثر مشتریه كه میان آرایشگاه شاكی هستن كه پول و وسایل قیمتیشون تو آرایشگاه ما گم میشه . من خنگ اول فكر كردم كه لابد مشتریهای دیگه هستن كه اینكار و میكنن ولی حالا فهمیدم كه................
شقایق با عصبانیت گفت : فهمیدی كه چی ؟ كه ما دزدیم ؟ بدبخت من صدتای تورو می خرم و می فروشم.
با عصبانیت فریاد زدم : آره ، آره دزدید شماها دزدید یادته دفعه پیش یك خانمی اومد گفت یك ملیون تومن ازش دزدیدن و شماها بهش گفتین حتما جایی جا گذاشته یا شاید مشتریسهای دیگه ازش دزدیدن .........من دیدم كه اون روز سرا پولو از توی كیف اون خانم برداشت بعد هم گذاشت توی كیف خودش .
شقایق با تعجب به سرا نگاه كرد.
سرا بطرف من حمله ور شد و یك سیلی محكم بصورتم زد و فریاد زد : دختره داهاتی تو غلط بیجا كردی كه كشیك منو كشیدی . تو فكر كردی كه كی هستی كه توی كار دیگران فضولی میكنی . بدبخت اگر من و شقایق نبودیم كه تو الان تو كوچه ها بودی و سر ووضعت اینطوری نبود ، حالا دم در اوردی ؟
صدامو بلندتر كردم و گفتم : شماها دزدید و معتاد اینهمه در آمد آرایشگاه بخاطر اینه كه شماها مواد پخش میكنید .
شقایق باچشمان غضب آلود كه توی این یك سال اینطوری ندیده بودمش بطرفم اومد و گفت : دفعه آخرت باشه با ما اینطوری حرف میزنی آرایشگاهمه اختیارشو دارم دوست داری برو لومون بده . ما كه از خونه فرار نكردیم اون كه از خونشون فرار كرده تویی اونوقت تو رو هم برمیگردونن خونه و لابد مادرت خیلی خوشحال میشه وقتی بفهمه داشته نوه دار میشده یا اینكه.............
با بغض گفتم : اگر برگردم خونه بهتر از اینه كه پیش شما دو تا جونور باشم و در برابر كا راتون سكوت كنم.
سرا با پوز خند گفت : آره حتما میتونی برگردی با این كارنامه درخشانی كه داری . تازه تو خودتم معتادی بیچاره اگر ما نبودیم از درد خماری تا حالا مرده بودی . كلی هم بدهی به شقایق داری كه تا بدهیتو صاف نكنی نمیتونی بری.
با فریاد و اشك گفتم : گناه خودتونو به پای من ننویسیدالكی به من تهمت نزنید من مثل شما آشغالها نیستم من معتاد نیستم .
شقایق با یك پوزخند گفت : فكر كردی زرت زرت سیگار می كشیدی دود میكردی تو هوا واقعا سیگار بود ؟ نه خوشگله فكر كردی اون قرصها كه هر شب می خوردی آسپرین بچه بود ؟ نه گاگول جون اونم مواد مخدر بود تو دیگه حتی نمیتونی یك روزم بدون اونها زندگی كنی . تا حالا من پول عملتو میدادم ، حالا به بعد برو خودت خرجتو در بیار ولی با این وضعی كه تو داری هیچ جا نمیتونی كار كنی . هنوز روز به شب نرسیده برمیگردی پیش خودمون مطمینم.........
روسریمو سرم كردم مانتومو پوشیدم و از آرایشگاه زدم بیرون ، فضای اونجا حرفهای اونها دیگه داشت خفه ام میكرد باورم نمیشد حرفهای اونها حقیقت داشته باشه..........
طبقه بندی: کاش یک زن نبودم(داستان)،
تبلیغات

