تبلیغات
www.robobandar.com

.:: Robobandar.Com ::.
 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 خرداد 1372
توی رستوران نشسته بودیم احمق با اون هیکل خیکی مثل بید میلرزید زدم رو پاش گفتم بی آبرومون نکن نترس بابا من اینجام تو که زبون منو میدونی چه جوریه خندید گفت باشه یکم آروم تر شد یکمی بعد در رستوران واشد اون دختره اومد! یعنی اگه بگم حیفا باید پیشش تعظیم میکرد کم نگفتم! خیلی ناز بود با اینکه قبلا دیده بودمش باز خودم دست و پام رو گم کرده بودم واقعا فوق العاده بود! آروم و با متانت قدم برمیداشت جاسم یه اشاره کرد اونم یه لبخندی زد با همون آرامش و متانت خیلی آروم اومد سمت ما نشست رو به روی جاسم منو دید یکم تعجب کرده بود جاسم سلام کرد باهاش دست داد منم دستم رو بردم جلو سلام کردم یه اخم ناز کرد گفت شما رو قبلا جایی ندیدم؟ (میخواستم دروغ بگم نه ولی یاد دروغهای دیشب افتادم که چطوری منو ؟؟؟ داد پشیمون شدم!) لبخندی زدم گفتم درسته دیروز توی پارکینگ مجتمع دیدین آروم گفت درسته.یکمی بهم خیره شد گفت شما عرب هستین؟ گفتم نه ایرانی هستم خندید گفت قیافت شبیه غربی هاست زبونت عربی خودت ایرانی! آروم خندیدم گفتم چند تا هنر دیگه هم دارم که خبر ندارین! آروم گفت مثلا؟ گفتم بازیگر هم هستم تازه از هالیوود اومدم خندید گفت جدا؟ گفتم آره تام کروز شاگرد من بود شعبه دوم هالیوود هم قراره دبی افتتاح بشه اونم فقط بخاطر من! خندید به انگلیسی گفت The Legend! منم خندیدم به آلمانی گفتم eine Legende vom Iran (یعنی: اسطوره ای از ایران) حیفا خندید گفت آلمانی هم صحبت میکنی؟ گفتم ای همچین جاسم گفت بابا عربی صحبت کنین خندیدم گفتم چشم قربان حیفا هم گفت باشه. خوشبختانه حیفا از اون دخترایی بود که استایل یه آدم معروف رو داشتن با همون ناز و متانت ولی در عمل زود صمیمی میشن و خونگرم هستن بقول ایرانیا خاکی بود! خیلی ازش خوشم اومد واقعا بی نظیر بود.یکم گذشت باهاش همینطور یک روند شوخی کردم که جو رو صمیمی کنم جاسم از زیر میز زد به پام منظورش رو فهمیدم آروم کنار گوشش گفتم خراب نکن لعنتی بزار کارم رو بکنم دیگه خفه شد! 15 دقیقه میشد یه روند باهاش شوخی میکردم خیلی خندید آخرش دستم رو بردم جلو گفتم ارا هستم و شما؟ دست داد گفت حیفا لبخندی زدم گفتم به نظر من حیفا وحبی باید پیش شما تعظیم کنه خندید گفت جدی؟ گفتم به حرفای من شک نکنید شما بی نظیرین.یه خنده ناز کرد گفت مرسی. یه چشمک زدم گفتم خب شام بخوریم مزاحم نمیشم تا برسیم به اصل موضوع که جاسم مزاحم شما شد آوردتون اینجا یه لبخندی زد گفت حتما.مشغول شام خوردن شدیم از قصد این کار رو کردم که ذهنیتش عوض شه و با انرژی مثبت بریم سر اصل موضوع (تو دلم به خودم گفتم ای جانور! واقعا که...) موقع شام جاسم نمیتونست غذا بخوره واسه من جای تعجب بود! خلاصه هرجوری بود شام تموم شد بسته سیگارم رو در آوردم بهش تعارف کردم اونم یه سیگار برداشت جاسم با تعجب نگاه میکرد! زدم به پاش خودش رو جمع و جور کرد فندکم رو در آوردم سیگار اون رو روشن کردم بعدم مال خودم رو گفتم خب هدف از مزاحمت... گفت خواهش میکنم یه لبخندی زدم گفتم شما با کسی هستین؟ جاسم از زیر میز زد به پام یکمی اخم کردم دوباره خفه شد! حیفا گفت با کسی هستم؟ گفتم منظورم دوست پسره. شما دوست پسر داری؟ یه اخم خوشگل کرد گفت نه! گفتم خب اگه یکی از شما خوشش اومده باشه دلش بی تابی کنه باید چیکار کنه؟ گفت کی اینطوری شده؟ گفتم کی؟ شما لطفا یه بار برین جلو آینه به خودتون و رفتارتون نگاه کنید میبینین آینه هم دهنش وا میشه بعد میگی کی؟! خندید گفت عجب توصیف های عجیبی میکنی آدم اعتماد به نفسش میره بالا! یه چشمک زدم گفتم حقیقته. خب حالا اون شخص باید چیکار کنه؟ یکمی فکر کرد گفت باید به خودم بگه گفتم خب حالا من بجای اون گفتم. یه نگاهی به جاسم کرد بعد به من نگاه کرد آروم اشاره کرد این؟ منم یه چشمک زدم خندید گفت خودش زبون نداشت بگه تو گفتی؟ گفتم روش نمیشد خیلی وقته دلش واسه شما بی تابی میکنه حرمت و احترام شما اجازه نداده جسارت کنه یه لبخندی زد به جاسم نگاه کرد گفت راست میگه؟ جاسم مثل برق گرفته ها از جا پرید گفت چی؟ حیفا خندید گفت ارا درست گفت؟ جاسم سرش رو انداخت پایین گفت آره من به حیفا نگاه کردم گفتم البته جاسم زبونش بند اومده اجازه بده من چند تا چیز رو جای اون بگم حیفا گفت گوش میکنم.گفتم ببین اول اینکه جاسم فقط از شما خوشش امده واقعا هم دلش پیش شما گیره ولی دلیل نمیشه حتما لیاقت شما رو داشته باشه دوم اینکه واقعا به جاسم حسودیم میشه که برای همچین کسی مثل شما تلاش میکنه سوم اینکه شما باید خوب فکر کنی و بدون هیچ عجله ای جواب جاسم رو بدی شاید واقعا لیاقت شما رو نداشته باشه یا شما نتونی باهاش کنار بیایی پس باید خوب فکر کنی.جاسم با تعجب بهم خیره شده بود! شاید تو دلش داشت 1000 تا فحش بارم میکرد ولی سکوت حیفا نشون میداد واقعا از حرفام لذت برده.البته حق داشت این روزا بیشتر پسرا سختشونه از زبونشون استفاده کنن یهو زرتی با غرور میرن میگن ازت خوشم اومده با من هستی یا نه! خب معلومه ننه قمر هم باشه میگه نه! بابا دختره هم یه چیزی باید از تو ببینه که در موردت فکر کنه دیگه! حیفا همینجور با سکوت بهم نگاه میکرد گفتم الان نمیخواد جوابی بدی شما برو 2روز 3روز اصلا هرچی خواستی فکر کن بعد به جاسم زنگ بزن رک و راست جواب بده نه تعارف کن نه رو در وایسی اگه احساس کردی میتونی قبولش کنی غرورت رو بشکن بگو آره.حیفا لبخندی زد گفت مرسی تا حالا کسی بهم به این قشنگی پیشنهاد نداده بود خندیدم گفتم اینا حرفای جاسم بود حرفای من نبود فقط روش نمیشد بگه منه پر رو اومدم گفتم.جاسم خندید گفت راست میگه!!! (تو دلم گفتم مادر... به موقعش پوستت رو میکنم) از جام پاشدم رفتم اونور میز دستم رو دراز کردم گفتم اجازه میدید تا جلوی در همراتون باشم؟ خندید دستم رو گرفت گفت حتما جاسم با حرص بهم نگاه میکرد!! به جاسم اشاره کردم بعد آروم با حیفا رفتیم بیرون یه چشمک زدم گفتم خیلی دوستت داره منو کچل کرده بود! هواشو داشته باش زیاد سخت نگیر حد اقل یه فرصت بهش بده خندید گفت چشم حتما از لطف شما هم خیلی ممنون خندیدم گفتم خواهش میکنم امیدوارم همیشه پیروز باشی خندید یه دونه بوسم کرد گفت خیلی خوش گذشت بعد باهم دست دادیم گفت به جاسم بگو خیلی زود بهش زنگ میزنم خبرش رو میدم یه چشمکی زدم براش دست تکون دادم آروم و با متانت رفت سمت همون بی ام دابلیو 750 ال آی (BMW 750 LI) یه دستی تکون داد رفت. جاسم اومد بیرون زد رو شونم گفت چی شد؟ گفتم 99% موفق شدی اگه 1% نشد فکر کن دست زندگی بوده! یهو زد زیر خنده گفت مرسی رفیق خدا پشت و پناهت باشه با این همه دل صافی که داری چیزی نگفتم چند قدم رفتم جلو یه سیگار روشن کردم به آسمون خیره شدم چه شب قشنگی بود روی دیوار کوتا سیمانی بین پیاد رو با پارک متر نشستم جاسم هم اومد کنارم یه کام عمیق از سیگارم گرفتم بازم به آسمون خیره شدم با خودم میگفتم... شبامون آخ که تاریک و چه سرده - دل هامون جای غمه لونه ی درده تو رو بی من - من رو دور از تو گذاشته - چی بگم با من و تو دنیا چه کردی؟ آسمون با من و تو قهره دیگه - هرکدوم از ما تو یک شهر دیگه... جاسم نمیفهمید چی میگم ولی فکر کنم احساس میکرد منظورم چیه زد رو شونم گفت پاشو بریم یکم بعد رفتیم سمت ماشین جاسم حرکت کردیم رفتیم.تو راه جاسم گفت خیلی ممنون نمیدونم چطور ازت تشکر کنم یه چشمک زدم گفتن بیخیال تو خوش باش جای ما خندید گفت جبران میکنم زدم رو شونش گفتم حتما.به بیرون خیره شدم یاد الناز و سانیا افتادم به خودم گفتم باید از دلشون در بیارم اینجوری خودمم خیلی نارحتم... __________________ با جاسم شام دوم رو خوردیم نشسته بودیم به ملت نگاه میکردیم! یه سیگار روشن کردم طبق معمول به مردم خیره شدم آروم گفتم هدف ما از زندگی چیه؟ هرچی فکر میکردم به نتیجه نمیرسیدم! هرچند که تا همین الان هم نرسیدم.احساس سبکی میکردم حد اقل چون اون شوخیه مسخره رو از دل الناز در آورده بودم این احساس رو داشتم همینجور که به جمعیت خیره بودم آروم با خودم زمزمه میکردم... میون این همه کوچه که بهم پیوسته - کوچه ی قدیمیه ما کوچه ی بن بسته دیوار کاه گلی یه باغ خشک که پر از شعرای یاد گاریه - مونده بین ما و اون رود بزرگ که همیشه مثل بودن جاریه صدای رود بزرگ همیشه تو گوشه ماست - این صدا لالایی خواب خوب بچه هاست کوچه اما هرچی هست کوچه ی خاطره هاست - اگه تشنست اگه خشک مال ماست کوچه ی ماست توی این کوچه به دنیا اومدیم توی این کوچه داریم پا میگیریم - یه روز هم مثل پدر بزرگ باید تو همین کوچه بن بست بمیریم... جاسم زد روی شونم گفت کجایی؟ گفتم توی جمعیت خندید گفت چشم چرونی؟ یکمی نگاش کردم لبخندی زدم گفتم ای کاش حس همین کار هم داشتم.یکم بعد پاشدیم رفتیم نیم ساعت بعد جاسم پایین برج خونمون پیادم کرد گفت دستت در نکنه امیدوارم یه روزی جبران کنم یه چشمک زدم گفتم قابلی نداشت بعد خداحافظی کردیم رفتم بالا تا در رو وا کردم رفتم تو موبایلم زنگ خورد شماره الناز بود یه خنده شیطانی کردم گفتم دلت تنگ شد نه؟ تلفن رو جواب دادم گفت خجالت نمیکشی؟ گفتم معلومه نه! حالا واسه چی؟ گفت اول ببین چیه بعد بگو نه واقعا که زات تو خراب بوجود اومده! گفتم حالا چی شده؟ گفت من یادم نبود ماشین تو خیابون جا مونده تو نباید یادم مینداختی؟ بلند زدم زیر خنده گفتم گرفتیش؟ گفت با اجازه شما بعله با تاکسی رفتم سوار شدم آوردمش الان هم پایین تو پارکینگ خوابیده! خندیدم گفتم نوش جان! حالا تنها خوابیده؟ گفت منظور؟ گفتم خنگی یا خودت رو میزنی به خنگی؟ گفت خیلی بی تربیتی گفتم همینه که هست! حالا تنهاست یا با دافی خوابیده؟ جیغ زد بی ادب بیشعور همه چیزت منحرفه حتی فکر نداشتت خندیدم گفتم بازم همینه که هست! سانیا کجاست؟ مکثی کرد گفت ای بابا تو با اون چیکار داری؟ خیلی هم ازت خوشش میاد! گفتم خوشش نمیاد؟ گفت عمرا نه گفتم خب عیبی نداره یه کاری میکنم خوشش بیاد خندید گفت کور خوندی من احمقم با تو صحبت میکنم اون مثل من نیست خندیدم گفتم تو چقدر ساده ای لوح! (منظور همون ساده لوح) من دست ور دار نیستم باید از من خوشش بیاد! گفت وا؟ دیوونه. خندیدم گفتم شوخی کردم ولی تو که از من خوشت میاد نه؟ جیغ زد نه! پررو! گفتم آدم قدر نشناس حقت بود بازداشت میشدی داد زد خفه شو اگه قراره تو سرم بزنی همون بهتر بازداشت میشدم! گفتم بخاطر این حرفت هم که شده جهنم خودم رو حرام میکنم میام خواستگاریت بعد که زنم شدی یک عمر میزنم تو



طبقه بندی: بازنده(داستان)، 
Robobandar.com 2007