سرت میگم من نزاشتم اونشب بازداشت شی! یهو بلند زد زیر خنده گفت دیوونه تو مشکل روانی داری...
نزدیک 1 ساعت باهاش صحبت کردم احساس میکردم روی سانیا حساسه تا اسمش رو میبرودم سریع خیلی جدی جواب سر بالا میداد! آخرش گفتم خب حالا 1 ساعت صحبت کردی نتیجه چی بود؟ گفت تو فکت لغه مثل خاله زنک ها چرت و پرت میگی میخندونی به من چه؟!
حالا واسه تو چه فاییده ای داشت؟ با صدای کلفت و خش دارم گفتم برای گفتن من شعر هم به گل مانده نمانده عمری و 100 ها سخن به دل مانده! دوباره زد زیر خنده گفت واقعا که تو باید میرفتی سیرک موفقیتت اونجا خیلی بیشتر بود گفتم زندگی خودش سیرکه به نظر تو نیست نیست؟ گفت وا؟ نه خیر نیست گفتم پس تو چرا با اون موهای بلندت شبیه اسب سیرک شدی؟!! تا اینو گفتم مثل برق گرفته ها گفت بیشعور بی تربیت! خودم از حرف خودم خندم گرفته بود نتونستم جلو خودم رو بگیرم زدم زیر خنده! یهو تق تلفن قطع شد! دوباره زدم زدم زیر خنده مثل دیوونه ها با خودم میخندیدم! یکم گذشت اس ام اس زدم "فکر کردی من زنگ میزنم منت کشی؟
کور خوندی بقول عشقم تنها غروره عصای دستم!" چند لحظه بعد اس ام اس اومد "به درک برو به جهنم" یکمی دو رو برم رو نگاه کردم گفتم چه محبت آمیز! پاشدم رفتم لباس عوض کردم مسواک زدم یه سیگار کشیدم نیم ساعتی طول کشید میخواستم بخوابم اس ام اس اومد بازش کردم الناز نوشته بود "امیدوارم صبح از خواب بیدار نشی" منم نوشتم "خدا از دهنت بشنوه و عمل کنه یک عمره که قبل از خواب اینو میگم" فرستادم رفت خودم رو پرت کردم روی تختم گفتم خدایا حرف منو که گوش ندادی به حرف این عمل کن صبح از خواب بیدار نشم از این زندگی راحت شم همون موقع اس ام اس اومد چشام گرد شد گفتم خدایا راضی به اس ام اس نبودم همون جونم رو بگیری کافیه! اس ام اس رو باز کردم الناز نوشته بود "جیش بوس لالا" منم نوشتم "دومیش (بوس) آنتن نداد لطفا 10 12 بار دیگه تکرار کن!" تا چشام رو بستم صدای اس ام اس اومد گفتم مرض بابا بوست مال خودت صبح باید پاشم برم دنبال 1000 تا بدبختی آروم موبایلم رو برداشتم اس ام اس رو باز کردم الناز نوشته بود "بوس بوس بوس... تا 12" سرم رو تکون دادم گفتم باز ما یه غلطی کردیم موندیم توش همین کم بود.
******
فردا غروبش از باشگاه اومدم بیرون الناز زنگ زد موندم جواب بدم یا نه! گفتم ولش کن حوصله ندارم.دوباره زنگ زد گفتم چیکار کنم؟ شیطان وجودم میگفت جواب بده چیزی نمونده به آخرش یکمی مکث کردم جواب دادم...
سلام چطوری؟
- سلام مرسی تو خوبی؟
بد نیستم
- کجایی؟
از باشگاه اومدم بیرون
- با نون و ماست هیکلت رو اونجوری کردی نه؟
(خندیدم) گیر نده دیگه یه چیز گفتم حالا
- باشگاه کجاست؟
خونه آقا شجاست. به تو چه؟
- بگو اگه نزدیک باشم میخوام بیام
نزدیک نیستی....
خلاصه انقدر گیر داد با اینکه نزدیک نبود نزدیکش کرد که اومد. کنار ماشینم واساده بودم کیفم رو گذاشتم توی ماشین دیدم اومده کنارم واساده یه نگاش کردم گفتم اومدی اینجا که چی بشه؟ خندید گفت همینجوری اومدم. از زیر تمرین اومده بودم بدنم ورم کرده بود یه آستین کوتاه تنم بود الناز دستش رو گذاشت روی بازوم سریع کشیدم عقب گفتم نکن جیزه!
خندید گفت بهتم هم میاد با نون و ماست اینجوری شده باشی یکمی نگاش کردم چیزی نگفتم در ماشین رو بستم گفت چند بار قهرمان شدی؟ سرم رو تکون دادم گفتم 3.4 باری شدم حالا اجازه هست برم؟ یه اخم خوشگل کرد گفت کارت دارم که اومدم گفتم خب منم از اول همینو گفتم حالا گوش میدم بگو؟ مکثی کرد گفت از سانیا خوشت اومده؟ اخمی کردم گفتم آره خوشم اومده بود ولی بعدا که اخلاقش رو دیدم کاملا نظرم عوض شد بلا نصبت سگ! زد رو شونم گفت درست صحبت کن دختر خالمه سرم رو تکون دادم گفتم هرکی میخواد باشه یکمی نگام کرد گفتم تموم شد؟ اینو از پشت تلفن هم میشد پرسید گفت نه هنوز نگفتم یه آهی کشیدم خم شدم از توی ماشین بسته سیگارم رو در آوردم بهش تعارف کردم یکی برداشت اول مال اونو روشن کردم بعدم مال خودم رو بهش خیره شدم واقعا خوشگل و ناز بود چشای آبی تیره ای که داشت خیلی بهش میومد. یکم رفتم اونور تر یه باد ملایم میزد چنگ زدم تو موهام میدونستم منظورش از این حرفا چیه ولی خب بحث فقط این نبود مشکل همیشگی رو داشتم اونم ترس!
ترس از سرنوشتی که گرفتارش بودم. اومد پشتم واساد گفت ارا تو از من خوشت اومده درسته؟ آروم خندیدم گفتم آره! ولی همش همین نیست گفت همش چیه؟ باد آروم میزد تو صورتم یاد آهنگ "تکیه بر باد" عشقم داریوش افتادم دلم حوری ریخت مکثی کردم گفتم همش تکیه بر باده خندید گفت یعنی چی؟ گفتم یعنی همین یعنی زندگی من همش تکیه روی باد بوده همیشه هم افتادم اینبار هم همینه گفت چرا میافتی؟ گفتم نمیافتم زندگی نا خواسته میندازه! یکمی مکث کرد گفت همیشه بهمین راحتی جا میزنی؟ خندیدم گفتم جا نمیزنم میترسم از همه زندگی میترسم دوست داشتن واسم شده یه آرزو خندید گفت ارا من نمفهمم چی میگی؟ برگشتم سمتش یه کام از سیگارم گرفتم چشام رو تنگ کردم گفتم خودمم نمیفهمم چی میگم یا چی میاد به سرم فقط میدونم باید از احساس دور شم.
یه آهی کشید گفت من که نفهمیدم چی گفتی ولی هر کاری درسته همون رو انجام بده.دستم رو گذاشتم رو شونش یکمی بهش خیره شدم ذهنم مثل یه Ferari Enzo سرعت داشت!
لبخندی زدم گفتم چرا سر راه من سبز شدی؟ گفت من نشدم خودت شدی اخم کردم گفتم من غلط کردم تقصیر اون جاسم بود گفت جاسم کیه؟ گفتم همون پسر عربه شرط بندی کردم باهاش خندید گفت آهان اونشب. دستم رو بردم گذاشتم پشت موهاش آروم دست کشیدم تو صورت هم خیره شده بودیم واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم! یا باید قربانی شهوت و احساس میشدم یا باید پشت دست داغ کرده ام رو نگاه میکردم و ازش دوری میکردم.دستم رو برداشتم چشاش رو بست از کنارش رد شدم رفتم سمت ماشینم به ته سیگارم نگاهی کردم گفتم چرا فقط یه قدم به مرگ نزدیک تر؟ جلوی پای الناز رو نگاه کردم زدم تهش یه چرخش خوشگل کرد افتاد جلو پای الناز! آروم گفت تمام هنرت از زندگی همینه نه همین مسخره بازیها؟
عرضه نداری کسی رو دوست داشته باشی هنرت رو تو این چیزا گذاشتی؟ به آسمون نگاهی کردم سرم رو انداختم پایین گفتم من عرضه هیچی ندارم اومد جلو دستم رو گرفت گفت چرا؟ چیزی نگفتم سرم پایین بود زد روی سینم گفت از چی میترسی؟ یه خنده عصبی کردم گفتم شانسم...
یه جورایی هر دوتامون بغض داشتیم سرم رو تکون دادم گفتم الناز... گفت ساکت دیگه نمیخوام هیچی بشنوم اشک توی چشام جمع شده بود یهو کشیدمش سمت خودم سرش رو گذاشت روی شونم احساس کردم شونم خیس شده فهمیدم اشکاش اومده چند تا قطره اشک روی صورت خودم چکید آروم گفت یه چیزی بگم باورت میشه؟ گفتم بگو؟ مکثی کرد گفت همون شب که دیدمت ازت خوشم اومده بود میدونستم داری دروغ میگی ولی هیچی نگفتم چون هم سانیا نشسته بود هم اینکه میخواستم ببینم آخرش خودت چیکار میکنی آروم خندیدم ادامه داد وقتی شمارم رو بهت دادم میدونستم هدفت چیه من بچه نیستم از همون اول که اومدیم از کنارت رد شدیم از نوع نشستنت نوع سکوتت بوی سیگارت همه چیز معلوم بود ولی وقتی اون اراجیف رو سر هم کردی نخواستم توی ذوقت بزنم اونشب توی آرمان کافه هم میخواستم همه چیز رو برات روشن کنم که میدونم مسخره بازی در میاری ولی وقتی گفتی با سانیا بیا خورد توی ذوقم احساس کردم تو چشت دنبال اونه نه من واسه همین هیچی نگفتم تا به مسخره بازیهات ادامه بدی آخرش هم تمام ناراحتیم رو سرت خالی کردم ولی بازم موقع رفتن داد زدی من از سانیا خوشم اومده بود خشمم بیشتر شد خیلی بهم برخورد واسه همین دیگه ازت منتفر شدم.آروم سرش رو بردم عقب پیشونیش رو بوس کردم گفتم بخاطر همه چیز معذرت میخوام تو خیلی خوبی ولی باور کن مشکل یه چیزه دیگست مشکل خود منم...
__________________
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش...
دستش رو برداشت اومد جلوتر دستش رو حلقه کرد پشت کمرم لباش رو.... قلبم با ضربان 1000 میزد انگار میخواست از جا در بیاد سرم رو انداختم پایین دستش رو کشید توی موهام گفت دوستت دارم پاهام شل شد شاید اون نمیفهمید چی میگفت شایدم میفهمید نمیدونم چقدر از دوست داشتن تجربه داشت ولی من خیلی تجربه داشتم و قول میدم کسی که تجربش تو این چیزا زیاد باشه به این راحتی این جمله لعنتی رو به زبون نمیاره و با شنیدنش پاهاش شل میشه...
چند دقیقه سکوت بین ما بود آروم گفتم بهتره بریم منم باید برم خونه دوش بگیرم گفت باشه ... بوس کرد گفت مواظب خودت باش گفتم همچنین آروم رفتم سمت ماشینم گفت ارا؟ برگشتم سمتش گفتم بله؟
طبقه بندی: بازنده(داستان)،
تبلیغات

