تبلیغات
www.robobandar.com

.:: Robobandar.Com ::.
 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 خرداد 1372

گفت تو چیزی یادت نرفت؟ گفتم چی؟ گفت همونی که من گفتم ولی تو نگفتی سرم رو تکون دادم گفتم یادم نرفت فقط... گفت فقط چی؟ گفتم فقط آدمی مثل من هرگز به همین راحتی همچین جمله سنگین و پر معنی رو به زبون نمیاره خندید گفت سنگین و پر معنی؟ یعنی چی؟ نیشخندی زدم گفتم ما آدما فقط بلدیم از یه چیز حرف برنیم هیچ وقت به ذره ذره حرفامون دقت نمیکنیم هیچ وقت حرفامون رو وزن نمیکنیم فقط به راحتی میگیم دوستت دارم!
غافل از اینکه دوست داشتن یه دنیا معنی و حرف پشت سرش داره یه لبخند زد گفت در مورد این حرفت فکر میکنم ولی یادت باشه من گفتم تو نگفتی ها؟ حرکت کردم سمت ماشینم بلند گفتم بزن به حساب بعدا میگم.
رفتم خونه. جلو آینه واساده بودم ریشام رو میزدم ولی فقط جسمم جلو آینه بود فکر و حواسم تا ناکجا میرفت! با خودم آروم صحبت میکردم... یه بازیه دیگه شروع شد؟ شاید این آخریش باشه؟ شاید ایندفعه سرنوشت دلش واسم سوخت و بیخیال ما شد؟ شاید... به خودم اومدم ریشام رو زده بود رفتم زیر آب داغ مثل همیشه سوزشی احساس نمیکردم چون تن من از آب داغ تر بود.از حموم اومدم یه سیگار روشن کردم تو فکر بودم به همه اتفاقای عجیب اخیر به اینکه بازم سرنوشت با مهارت چطوری من رو داره توی دام میندازه به اینکه آخر این داستان جدید کجاست؟... همینطور توی فکر بودم موبایلم زنگ خورد شماره جاسم بود گوشی رو برداشتم داد زد حبیبی... یک روند داد میزد تشکر میکرد!
خندم گرفت گفتم چته چی شده؟ گفت حیفا جواب مثبت داده قرار شده بهم یه فرصت بده خودم رو نشون بدم گفتم مبارکه حالا سعی کن فقط ثابت کنی که اگه دوسش داری به حرف نیست حالا نوبت عمل رسیده ببینم چیکار میکنی خندید گفت همش بخاطر تو بود خیلی ممنون گفتم بشین بابا من فقط زبون بند اومده تورو راه انداختم از اینجاش با خودته انشاالله موفق باشی گفت مرسی تو هم همینطور بعد یکم خبر احوال کرد گفت راستی یه خبر مریم (دختر عموش که رفتیم سر قرار) گفت بهت بگم میخواد ببینت کارت داره گفتم چیکار داره؟ گفت نمیدونم به من نگفته شمارش رو میدم خودت باهاش هماهنگ کن ببین چی میگه به منم بگو گفتم باشه قطع کن شمارش رو اس ام اس بزن.شماره مریم رو گرفتم زنگ زدم بهش...
سلام ارا هستم
-
سلام احوال شما؟
ممنون شما خوبید؟
-
آره منم خوبم.
راستش الان با جاسم صحبت میکردم گفت شما با من کاری داشتین خواستم ببینم موضوع چیه
-
آره میخواستم اگه میشه شما رو ببینم حضوری صحبت کنیم
باشه مشکلی نداره کی و کجا ببینمتون؟
- 1
ساعت دیگه بیایین همون هتل تاج پالاس من توی لابی منتظرتون میمونم
باشه حتما میام فعلا خدانگهدار
-
خداحافظ
تلفن رو قطع کردم گفتم وای این با من چیکار داره؟ نکنه... زدم رو پیشونیم گفتم حالا اگه گفت نظرم عوض شده میخوام پیشنهادت رو قبول کنم چی؟ وای خدا نه!... نزدیک هتل تاج پالاس تو ترافیک بودم خیلی بهم ریخته بودم همش ترسم از این بود که اون حرف رو نزنه آخه اگه میگفت من باید چه غلطی میکردم؟ همینجوریش تو الناز موندم این دیگه بیاد وسط که هیچی باید برم قبرستان.ماشین رو پارک کردم آروم با ترس و لرز رفتم توی لابی دیدم اون ته نشسته بیشتر ترسیدم! تو دلم گفتم خدایا غلط کردم بیجا کردم خودت رحم کن.
آروم رفتم جلو باهاش دست دادم یه لبخند خوشگل زد دلم حوری ریخت پایین تو دلم گفتم تو رو خدا اخم کن اصلا بزن تو گوشم! نشستم یکم بهم نگاه کرد گفت ببخشید یه دفعه مزاحم شدم خندیدم گفتم خواهش میکنم من در خدمتم. گفت شنیدم گل کاشتین! گفتم بله؟ خندید گفت حیفا رو میگم! من شاخ در آوردم گفتم شما از کجا فهمیدین؟ خندید گفت همه فامیل فهمیدن! زدم رو پیشونیم گفتم شما عربا چه اخلاقای عجیبی دارین! خندید گفت در هر صورت ممنون حیفا دختر گلیه خیلی خوب میشه اگه پاش به خانواده ما باز شه گفتم بله خیلی خانم محترمی بودن.یکمی مکث کرد گفت اما در مورد حرفی که داشتم راستش اون روز شما رفتین احساس کردم خیلی نارحت شدین همین باعث شد در مورد شما خیلی فکر کنم (تو دلم گفتم من غلط کردم بیجا کردم) بعد جاسم هم باهام صحبت کرد راستش تصمیم گرفتم یه فرصتی به هم دیگه بدیم یکمی نگاه کردم گفتم جانم؟ خندید گفت یعنی تصمیمم عوض شد پیشنهاد شما رو قبول کردم.
دست و پام شل شد وا رفتم گفتم ببخشید من یکمی جا خوردم میرم دست و صورتم رو آب بزنم بیام باشه؟ خندید گفت حدس میزدم جا بخورین خواهش میکنم راحت باشین آروم از جام بلند شدم همه دنیا دور سرم میچرخید کشون کشون رفتم تو سالن دستشویی یکم آب زدم به صورتم داشتم دیوونه میشدم! از همونی که میترسیدم سرم اومد حالا چه غلطی بکنم؟ داشتم گریه میافتادم از اون طرف الناز از این طرف مریم! با الناز که محکم کاری کردم تموم شد رفت حالا به مریم بگم 1 روزه نظرم عوض شد؟! اونم چی دختر عرب با این همه غرور بدتر از اون دختر عموی جاسم!
اگه بهش بر بخوره بره خونه واسه ننه باباش بگه حد اقلش این بود که برادراش با شمشیر نصفم میکردن! اگه خون را میافتاد خودم به درک بابام رو بگو! شریکای دم کلفت بابام رو بگو! زدم تو سرم گفتم ای خدا غلط کردم داشتم زندگی میکردم این دیگه چه دردسریه تکیه دادم به دیوار داشتم منفجر میشدم همش میگفتم حالا چه غلطی بکنم؟ دوباره صورتم رو آب زدم گفتم تو که میگفتی با زبون 6متری که داری فرشته های آسمون رو خر میکنی جای جهنم ببرنت بهشت حالا از پس آدمیزاد بر نمیایی؟ فکر کن فکر کن! ولی مگه فکر میومد؟ حالا هی بزن تو سر خودت وقتی فکرت نیاد نمیاد دیگه! از دستشویی اومدم بیرون رفتم پیش مریم گفتم ببخشید جا خوردگی حل شد! زد زیر خنده گفت دوستی با شما خوبیش اینه که افسردگی نمیگیره طرف! تا همیشه میخنده گفتم بله درست میگین.
مکثی کرد گفت خب حالا نظر شما چیه؟ گفتم نمیدونم چی بگم آخه شما جوری جواب رد دادین که فکرش هم نمیکردم نظرتون عوض شه خیلی واسم عجیب بود خندید گفت واسه خودمم عجیب بود ولی انگار شما یه جوری انرژی مثبت میدین که طرف بی اختیار میشه ظاهر و شخصیت خاصی دارین! (تو دلم گفتم من غلط بکنم من تمام زندگیم سیاه و منفی بود مثبتم کجا بود) دست کشیدم توی موهام لم دادم عقب گفتم راستش من از شما خیلی خوشم اومده و هیچ شکی نیست اگه غیر از این بود پیشنهاد نمیدادم ولی یه سری مشکلاتی هست که مانع من میشه اذیتم میکنه با تعجب گفت مشکلات؟ مثلا چی؟ گفتم خب یه سری مشکلات شخصی و عجیب غریب که همیشه مانع من بوده مثل بد شانسی هایی که آوردم و چند تا چیز دیگه.خندید گفت خیلی با مزه بود!
داشتم گریه میافتادم دستم رو گذاشتم روی صورتم تمرکز کردم گفتم ببینید من یجورایی وجودم مشکل سازه یعنی همیشه تو رابطه های احساسی آخرش یه دردسر درست شد با سر رفتم تو چاه! گفت خب چرا؟ گفتم منم نمیدونم خودش میشه! خندید گفت بی دلیل؟ گفتم نه بابا دلیلش خودش میاد اصلا من کاره ای نیستم انگار من بازیگر فیلمم باید طبق فیلم نامه کارگردان عمل کنم مکثی کرد گفت خب؟ گفتم خب مشکل اینجاست که من نمیتونم رابطه جدید شروع کنم بخاطر خودم و شما.گفت پس چرا پیشنهاد دادی؟ گفتم خب مگه من دل ندارم؟ یه لحظه با احساس تصمیم گرفتم ولی بعدا خوب فکر کردم دیدم چرا باید یه دردسر جدید درست کنم؟ اصلا من هیچی شما رو بگو (انگار زات تو رو با دروغ پیوند زدن جانور چموش دروغ گو)
من نمیتونم باعث این باشم که شما هم توی دردسر بیافتین.یکمی فکر کرد گفت حرف شما منطقیه ولی خب میدونید اصولا آدما اینجور مواقع با احساس تصمیم میگیرن حالا منم نمیدونم ولی اگه احساس میکنی واقعا از من خوشت اومده و منم اگه احساس کنم از شما واقعا خوشم اومده میتونیم یه امتحان ساده بکنیم. (دیگه باید تسلیم سرنوشت لعنتی میشدم آخه کاری از من بر میومد؟) سرم رو تکون دادم گفتم باشه حرفی ندارم ولی یادتون باشه من از اولش گفتم بعضی اتفاقا از اختیار من و شما خارجه نمیخوام باعث خاطره بدی بشم.خندید گفت امیدوارم همیشه خاطره های خوب داشته باشیم تا هرجایی که با هم هستیم.لبخندی زدم گفتم امیدوارم همینطور باشه.یه لبخند خوشگل زد گفت سعی میکنم همیشه خاطرات خوب برات بسازم شما هم واسه من اینکار رو کن گفتم حتما
به ساعت نگاهی کرد گفت ارا من باید برم جایی کار دارم لبخندی زدم گفتم راحت باش بعد باهم پاشدیم رفتیم بیرون کنار ماشین مریم واساده بودیم بهم دیگه نگاهی کردیم دستم رو گرفت گفت مواظب خودت باش با سر تایید کردم گفتم تو هم همینطور سرش و آورد جلو روی گونم رو بوس کرد یه چشمک زد گفت فعلا خداحافظ گفتم خدانگهدار سوار همون لند کروز vxr نقره ای شد رفت.منم رفتم کنار ماشینم بهش تکیه دادم داشتم وا میرفتم نفسم بالا نمیومد بغض کرده بودم به بیرون خیره بودم یکم گذشت خودم رو جمع و جور کردم سوار ماشینم شدم حرکت کردم بغض بدجوری گلوم رو گرفته بود احساس گناه و سردرگمی عجیبی داشتم دلم میخواست خودم رو میکشتم راحت میشدم.رفتم کنار ساحل یه گوشه خلوت نشستم یه سیگار روشن کردم به دریا خیره شدم اشکام آروم آروم میچکید روی گونه هام...

__________________

 

 

احساس میکردم دارم منفجر میشم واقعا حال عجیبی داشتم رفتم یه گوشه که میدونستم هیچ کس نیست شروع کردم به داد زدن... انقدر داد زدم که دیگه صدام در نمیومد نشستم روی زمین به آسمون شب نگاه کردم مثل همیشه تاریک و سیاه ولی حد اقل توش پر از ستاره بود ولی دل من چی؟ یه سیگار روشن کردم به آسمون خیره شده بودم حالا باید چیکار میکردم؟ الناز از سرم زیاد بود ناخواسته پاش به زندگیم واشد با هزار ترس و دلهره باهاش کنار اومدم ولی با وجود مریم دیگه واقعا ترسناک شده بود.احساس گناه عجیبی داشتم احساس میکردم در حق الناز بدی کردم بهر حال من هرچی بودم دیگه بی معرفتی و نامردی تو وجودم نبود از خیانت متتفر بودم همین باعث میشد احساس گناه فشارم بده.تو همین فکرا بودم موبایلم زنگ خورد درش آوردم شماره الناز بود چند تا قطره اشک از چشام چکید پاکشون کردم جواب دادم...





طبقه بندی: بازنده(داستان)، 
Robobandar.com 2007