سلام الناز
- چطوری شیطون؟ کجایی؟
خوبم. من نزدیک دریا
- اونجا چیکار میکنی؟ باز تو فکر کی رفتی؟
(آروم و بی حال خندیدم) هیچ کس فقط دلم گرفته بود
- دروغ نگو چرا صدات اینجوریه؟ صدات گرفته
نه چیزی نیست همینجوری خودش شده
- (خندید) تو کی میخوایی دست از دروغ گفتن بر داری؟
نمیدونم شاید هیچ وقت
- ببین خودت رو مرتب کن 1ساعت دیگه رستوران آبشار با سانی منتظرتیم باشه؟
هان؟ چه بی خبر؟ حالا چرا با سانی؟
- (خندید) خب میخوام شب اول دوستیمون پیش هم باشیم سانی هم میاد چون نمیشه نیاد من و اون دم همدیگه ایم
(یه آهی کشیدم) آهان باشه میام فعلا خداحافظ
- مواظب خودت باش.بای
تلفن رو قطع کردم یه کام سنگین از سیگارم گرفتم همونجا ولو شدم! دستم رو گذاشتم روی سرم گفتم ای لعنت به این زندگی.یکم بعد پاشدم رفتم یه گوشه خودم رو مرتب کردم دست و صورتم رو شستم ولی صدام بدجوری گرفته بود اینو نمیشد کاری کرد! 1 ساعت بعد رفتم داخل رستوران آبشار الناز و سانیا نشسته بودن رفتم باهاشون دست دادم نشستم جلوشون الناز آروم خندید گفت قیافت چرا اینطوری شده؟ مثل مرغ پر کنده شدی! لبخندی زدم گفتم چیزی نیست یکم عصبی بودم توی ساحل ولو شده بودم!
الناز خندید خم شد روی میز لبام رو بوس کرد گفت تو بیخود کردی بعد نشست سرجاش به سانیا نگاهی کردم اونم یه نگاهی بهم کرد (تو دلم گفتم امشب دیوونه شدم حرف بیخود بزنی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی!) الناز متوجه نگاه سنگین ما شد ولی چیزی نگفت.به الناز نگاهی کردم گفتم الناز زودتر شام بخوریم باید باهات صحبت کنم یه اخم خوشگل کرد گفت تو یه چیزیت هست آروم گفتم آره یه چیزی هست باید باهات صحبت کنم گفت باشه پس زودتر شام میخوریم بعدش صحبت میکنیم بعد با سانی پاشدن رفتن سمت بوفه.
سرم رو گذاشتم بین دستام تصمیم داشتم همه چیز رو به الناز بگم چون واقعا از خیانت متنفرم (اینجاست كه حقانیت پسرها ثابت میشه ) فقط به این فکر میکردم که چطوری بهش بگم.موقع شام اصلا حوصله نداشتم فقط واسه اینکه الناز نارحت نشه یکم با بی میلی شام خوردم بعد به الناز خیره شدم دلم نمیخواست جلو سانیا حرفی بزنم ولی چون حوصله سر و کله زدن و توجیح نداشتم تصمیم گرفتم همونجا بگم.یه نفس عمیق کشیدم گفتم الناز من باید یه چیزی رو بهت بگم که داره منو خفه میکنه الناز خندید گفت پس زودتر بگو چون من خودت رو میخوام نه جنازتو... لبخندی زدم گفتم همش از اون شب شروع شد من قضیه شرط بندی رو واسه شماها کامل تعریف نکردم قرار شد اگه شرط رو من بردم... کاملا همه چیز رو واسه الناز گفتم در مورد مریم جاسم حتی حیفا هم توضیح دادم و مو به مو تمام اتفاق ها رو توضیح دادم الناز یه جوری با تردید نگام میکرد سانیا اخم کرده بود با غیظ نگام میکرد.
آخرش سرم رو انداختم پایین گفتم مریم دختر خیلی خوبیه خیلی هم ناز و خوشگله منم هیچ بدی تو اخلاقش و اینا ندیدم ولی چیزی که هست اینه که مطمئن باش تو واسه من یه چیز دیگه ای اینو جدی میگم اولا که تو هم خون و هم نژاد منی دوما این که مهربونی تو یه چیز دیگست امروز وفتی دل ساده تورو دیدم از خودم خجالت کشیدم.الناز یه لبخند ناز زد دستم رو گرفت گفت از صداقتی که داری ممنون نیشخندی زدم گفتم من هرچی باشم خیانت کار و نامرد نیستم دستم رو محکم فشار داد گفت درست میشه هنوز که اتفاقی نیافتاده فقط به حرف بوده تموم شده رفته با سرم تایید کردم گفتم اتفاقی نیافتاده ولی مشکل یه چیز دیگست.
ببین تو روی من حساب کردی از ته دلت گفتی دوستت دارم منم همین کار رو کردم حالا فکر کن الان بیام بگم الناز جون شرمنده من نظرم عوض شده! خب تو چی میگی؟ چیکار میکنی؟ یکم اخم کرد گفت نمیدونم خیلی وحشتناکه! گفتم خب منم همین رو میگم من بودم که اول به اون پیشنهاد دادم اون رد کرد حالا نظرش عوض شده! منم موندم چه غلطی بکنم.
سانیا با اخم گفت برو بهش بگو من دوست دختر دارم اون موقع که بهت پیشنهاد دادم نداشتم. یکمی نگاش کردم گفتم تمام این ماجرا ها توی 48 ساعت اتفاق افتاد برم بگم تو جواب رد دادی با یکی دیگه دوست شدم؟ خیلی جدی گفت آره مگه چیه؟ سرم رو تکون دادم گفتم هیچی باید همینکارو کنم.الناز یه خنده خوشگل کرد گفت قربون زبون 6متریت برم تو که این زبون رو داری قصه چی رو میخوری؟ نیشخندی زدم سرم رو گذاشتم بین دستام گفتم شکستن یه دل صاف و ساده دیگه.
از رستوران اومدیم بیرون به بیرون خیره شدم مثل همیشه چراغهای آسمون خراشها بیداد میکردن الناز دستم رو گرفت گفت انقدر فکر نکن آخرش یه مرگت میزنه سرم رو تکون دادم گفتم همون بهتر که بزنه راحت شم زد توی سرم گفت بی ادب رفتم کنار ماشینم تکیه دادم بهش یه سیگار روشن کردم الناز و سانیا هم اومدن واسه اونا هم روشن کردم به همدیگه زل زده بودیم سیگارمون رو میکشیدیم.الناز گفت کی بهش میگی؟ یکمی فکر کردم گفتم فردا صبح تا ظهر که نیستم کار دارم بعد ظهر هم میرم باشگاه غروب از باشگاه اومدم بهش زنگ میزنم قرار میزارم.یه لبخندی زد اومد جلوم واساد قدش یه ذره از من بلند تر بود یکمی نگام کرد گفت مطمئن باشم همه چیز تموم میشه؟ سرم رو تکون دادم گفتم اگه غیر از این بود بهت نمیگفتم یه اخم خوشگل کرد گفت شیطون گولت نزنه؟ یه نیشخند زدم گفتم شیطان خود منم کی میخواد منو گول بزنه؟ آروم خندید گفت خودت!
بعد لباش رو گذاشت روی لبام محکم فشار داد من بی حرکت واساده بودم اون با قدرت لباش رو فشار میداد سرش رو برد عقب دستش رو کشید روی صورتم گفت همه چیزت فوق العادست درست مثل دروغهات! سرم رو انداختم پایین گفتم واسم مهم نیست من فقط خسته ام زد روی دهنم گفت ساکت من که نمردم عزا گرفتی.رفت عقب پیش سانیا واساد گفتم خیلی خوش گذشت بهتره بریم منم برم فکر کنم فردا چه غلطی بکنم سانیا با اخم گفت زبونت که همیشه واسه گفتن دروغ میچرخه حالا فردام چند تا دروغ بهش اضافه کنی تحویلش بدی جای دوری نمیره! با سرم تایید کردم رفتم سوار ماشینم شدم شیشه رو دادم پایین گفتم بعد از قرار فردا بهتون زنگ میزنم گزارش کامل میدم خیال هردوتون راحت. یه گاز دادم غرش ماشینم توی خیابون پیچید گفتم شب خوش.
فرداش از باشگاه اومدم بیرون زنگ زدم به مریم گفتم باید شما رو ببینم گفت کجایی؟ آدرس رو گفتم گفت من نزدیکم همونجا باش الان میام.توی شیشه های دودی ماشینم خیره شدم به خودم نگاه کردم تردید رو میشد از چشام خوند در ماشین رو باز کردم کیفم رو گذاشتم عقب دوباره توی شیشه های دودی نگاهی انداختم خودم رو یکم مرتب کردم یه آستین کوتاه چسبون سبز فسفری تنم بود بدنم بخاطر تمرین ورم داشت لباس داشت پاره میشد! یکم روی موهام و ابروهام دست کشیدم منتظر شدم که بیاد. یکم بعد لند کروز vxr نقره ای رفت جلو تر پارک کرد مریم اومد سمتم از توی ماشین بسته سیگارم رو در آوردم یجورایی استرس و تردید داشتم یه سیگار روشن کردم مریم اومد جلو دست دادیم روی پیشونیم رو بوس کرد یکم احوال پرسی کردیم بهم نگاه کرد گفت چیزی شده یهو گفتی بیام اینجا؟ یه کام از سیگارم گرفتم گفتم آره یه صحبتی باهات داشتم گفت خب بگو من گوش میدم؟ منم تمام ماجرا رو براش توضیح دادم خودم باورد نمیشد انقدر راست گو شده باشم! مریم چیزی آروم گفت چرا از اول نگفتی؟
گفتم نمیخواستم بهمین راحتی یه دل ساده دیگه رو بشکنم خندید دستش رو گذاشت روی شونم گفت مهم نیست خوشحال شدم که راستش رو گفتی یه لبخندی زدم گفتم مرسی احساس میکنم عذاب وجدانم تموم شد خندید گفت تو وجدان هم داری؟ گفتم آره یکمی واسم مونده اومد جلو بغلم کرد گفت ولی ارتباطت رو با من قطع نکن مثل 2 تا دوست معمولی گاهی خبر همدیگه رو بگیریم باشه؟ خندیدم گفتم حتما همینطوره محکم خودش رو بهم فشار داد احساس میکردم تن اون از من داغ تره یعنی کلا عربا همینن مخصوصا توی ...هیچکس حریفشون نمیشه! رفت عقب دستش رو گرفتم گفتم خبر ما رو بگیریا گفت باشه چشم مواظب خودت باش کاری داشتی حتما بهم بگو.اومد جلو روی لبم رو بوس کرد برام دست تکون داد رفت سمت ماشینش.
با خیال راحت تکیه دادم به ماشینم یه نفس راحت کشیدم گفتم آخیش داشتم خفه میشدم از عذاب وجدان.دستم رو کشیدم توی موهام یاد الناز که افتادم منتظر تلفن من بود. دوباره دلم لرزید گفتم بازم یه بازیه دیگه؟ آخرش به کجا میخواد برسه؟
رو تختم دراز کشیده بودم دستم زیر سرم بود چشام رو بسته بودم ولی مگه فکر های سمی میزاشتن یه لحظه آرام و قرار داشته باشم؟ با صدای موبایلم به خودم اومدم شماره الناز بود تلفن رو جواب دادم گفت با سانی میخواییم بریم بازار میایی؟ اولش گفتم نه! انقدر چک و چونه زد آخرش گفتم خب بگو اگه نیایی باید بیایی راحتمون کن! خندید گفت روم نمیشد گفتم باشه حتما من باید بیام دنبالتون آره؟ داد زد گفت پس من بیام دنبالت؟ خندیدم گفتم تسلیم دوباره شروع نکن میام.تلفن رو قطع کردم زدم تو سرم گفتم ای بابا چته؟ بقول الناز مگه من مردم عزا گرفتی؟ بخواد بشه میشه نخواد بشه هم نمیشه از امروزت لذت ببر با فردا چیکار داری؟ رفتم جلو آینه یه اخمی کردم گفتم به درک من که بازی رو شروع کردم غصه بخورم نخورم اگه بخواد دردسر تازه شروع شه میشه با منم کاری نداره! یکم ادا در آوردم واسه خودم لباسام رو پوشیدم رفتم.
******
پایین برج خونشون واساده بودم الناز و سانیا اومدن نشستن تو ماشین الناز یکم نگام کرد گفت ما نمردیم و دوباره خنده رو روی لبات دیدیم سرش رو کشیدم جلو لباش رو بوسیدم گفتم ببخشید گاهی فکرای سمی زیادی اذینتم میکنه خندید گفت فکرای سمی چیه؟ یه چشمک زدم گفتم ولش کن بعدا برات میگم خب کجا برم؟ دستم رو گرفت گفت برو سمت دیره بعدا فکر میکنیم ببینیم کجا بریم خرید! گفتم اطاعت قربان! تو راه از آینه به سانیا که پشتم نشسته بود نگاهی کردم اونم با یه اخم منو نگاه کرد! نمیدونم تو چه فکری بود یا اصلا چرا مثل سگ دوبرمن همیشه پاچه میگرفت! نیم ساعت بعد الناز و سانیا رفتن چند تا وسیله گرفتن الناز گفت کارمون تموم شد برو سیتی سنتر یکم دور بزنیم حوصلمون سر رفت از بس جای شلوغ نبودیم!
رفتیم سیتی سنتر بین جمعیت نا تمام آروم قدم میزدیم به فروشگاه ها نگاه میکردیم الناز و سانیا باهم صحبت میکردن میخندیدن من بد بختم که جزو لشکر خاله زنک ها نبودم اصلا توجه نمیکردم چی میگن! الناز گفت تو چیزی نمیخوایی؟ گفتم نه بابا مثل شما دخترا حوصله بازار و این حرفا رو ندارم.یه بار میام یه کامیون از هرچی میخوام میخرم میرم تا 3.4 ماه دیگه! دستم رو گرفت گفت تو بیخود میکنی اصلا از این به بعد هفته ای یک بار میاییم بازار تا عادت کنی یکمی زیر چشمی نگاش کردم گفتم به همین خیال باش دستم رو فشار داد گفت حالا میبینیم. سانیا آروم و بی صدا کنار الناز میومد بهش گفتم سانی چیزی نمیخوایی؟ گفت مثلا؟ گفتم چه میدونم قلاده ای چیزی اخم کرد گفت قلاده واسه چی؟ گفتم سگ نداری؟ گفت نه ندارم (تو دلم خندیدم گفتم خیلی خری اگه منظورم رو نفهمیدی!) سادیسمم اوت کرده بود دلم میخواست یکی رو اذیت کنم حرص بدم حالا سانی با پای خودش افتاده بود تو دام! همینجوری که راه میرفتیم گفتم سانی چیز دیگه ای نمیخوایی؟ یکمی نگام کرد گفت چرا یه دهن بند واسه تو گیر بیارم حتما میخرم! خندیدم گفتم باشه منم یه چیز خوب گیر بیارم حتما برات میخرم گفت مثلا؟ گفتم آرواره قوی! اخم کرد گفت آرواره؟ گفتم آره دیگه واسه اینکه اونجوری راحت تر پاچه میگیری! الناز بی اختار زد زیر خنده ولی خودم ساکت به جلو نگاه میکردم احساس کردم واقعا خورد تو پر سانیا! (تو دلم گفتم زبون دراز تر از من خودمم)
خلاصه تا 10 15 دقیقه هی تیکه مینداختم اون چیزی نمیگفت یعنی کی میتونه جواب زبون منو بده؟ دلم خنک شد دیگه ساکت شدم سادیسمم قشنگ ارضا شد کلی کیف کردم الناز گفت تو مطمئنی چیزی نمیخوایی؟ خندیدم گفتم حالا که اصرار میکنی یه سوتین مشکی واسم بگیر! خندید زد رو شونم گفت بی ادب نشو حالتو میگیرما به سانیا زیر چشمی نگاه کردم آروم داشت میخندید دستم رو گذاشتم پشت کمر الناز گفتم مثلا چطوری حالم رو میگیری؟ سرش رو آورد کنار گوشم گفت به موقعش میگم منم یهو موهای بلند الناز رو از پشت کشیدم (موهاش تا نزدیک ...میرسید) بلند گفت آی زدم زیر خنده سانیا با تعجب ما رو نگاه میکرد الناز گفت ارا خیلی نامردی از پشت کشیدی خندیدم گفتم من همیشه از پشت کار میکنم! زد تو سرم گفت ختی یک ذره ادب و نزاکت نداری خندیدم گفتم فابریکه! زد روشونم گفت تو کجات فابریک نیست؟ جاش برسه پیرهن تنت هم میگی فابریک از شکم مامانم باهاش در اومدم! من و الناز جر و بحث میکردیم سانیا به حرفای ما میخندید رفتیم پاریس گالری سانیا و الناز میخواستن لوازم آرایش بگیرن همینجوری واساده بودم یهو یاد سارا افتادم اونشب کنارم واساده بود گفت "سلیقه قشنگی دارین" یه نیشخندی زدم گفتم امان از این زندگی الناز زد رو شونم گفت هویی کجایی؟ دستش رو گرفتم گفتم در خدمت هستم! خندید گفت قربونت یه چشمک زدم رفت پیش سانیا چند لحظه بعد صدام کرد رفتم پیششون گفت اینو بو کن؟ بو کردم یه عطر فوق العاده خوش بو بود گفت چطوره؟ گفتم خیلی خوبه چرا من تاحالا ندیده بودم؟ خندید گفت خره اینجا هر ماه از پاریس عطر جدید میارن تو بقول خودت هر 3.4 ماه یک بار میایی بعد میخوایی عقب هم نمونی؟ گفتم همینو بگو! سانیا به کارمند اونجا گفت اینم بزارین روی وسایلمون الناز به سانیا گفت تموم؟ سانیا گفت صبر کن بعد به من نگاه کرد دستم رو گرفت گفت بیا رفتیم اونور تر 3تا تستر عطر گرفت سمتم گفت کدوم بیشتر تحریکت میکنه؟ یکمی بهش زل زدم راستش یکم جا خورده بودم! تستر ها رو بو کردم همشون تحریک کننده بود ولی یکی واقعا یجوریت میکرد بهش نشون دادم گفتم این خیلی تحریک میکنه آروم خندید گفت مرسی برد اونجا گفت اینم بزارین. منم با تعجب نگاش کردم رفتم پیششون الناز کیفش رو در آورد بهم نگاه کرد اخم کردم ترسید گفت چیه؟ (من بدم میاد یه دختر کنارم کیفش رو در بیاره یجورایی بهم بر میخوره) گفتم هیچی شما برین خودم حساب میکنم وسایل رو میارم.اومدم بیرون الناز گفت چی شد یهو؟ براش توضیح دادم خندید گفت خب مثل آدم بگو چرا اخم میکنی ترسیدم دلم ریخت.
یکم رفتیم سانیا آروم به الناز یه چیزی گفت الناز با سر تایید کرد فضولیم گل کرده بود داشتم میترکیدم! آروم در گوشش گفتم چی گفت؟ یه اخم ناز کرد گفت به تو چه اگه میخواست بفهمی بلند میگفت! سرم رو تکون دادم گفتم برو بابا الناز زد رو دهنم گفت کسی تاحالا تلاش نکرده ولی من تو رو آدم میکنم.چند دقیقه بعد جلو یه لباس زنونه فروشی الناز گفت همینجا واسا ما الان میاییم یکم نگاش کردم گفتم نمیشه! گفت بیخود کردی گفتم نمیشه من میرم گفت به درک همین الان برو پشتم رو کردم به مغازه گفتم گیرباکسم قاطی کرده فقط عقب میرم! خندید گفت ارا مسخره بازی در نیار الان میاییم گفتم حرفشم نزن منم میام گوشم رو کشید گفت ارا مسخره نشو زشته جلو سانی تو بیایی گفتم خب میام ولی قول میدم چشام رو ببندم خندید گفت ارا جونم اذیت نکن به خدا دیر شد گفتم مرغ من یک پا داره و بس! هی اون اسرار میکرد منم انکار! بعد از 10 دقیقه به این نتیجه رسیدیم که با هم بریم چون اگه نریم باید باهم بریم! رفتیم تو سانیا خندش گرفته بود الناز بهم چشم غره میرفت آروم گفت چشم چرونی کنی همینجا میزنمت با سر تایید کردم سانی چند تا لباس زیر دید الناز هم کنارش منم تا میتونستم چشم چرونی میکردم! این دختر خارجکی ها میومدن لباس زیر بخرن چشمای من نور میگرفت دلم شاد میشد! آروم در گوش الناز گفتم مشکی اونم آروم در گوشم گفت من بعدا تورو میکشم دوباره گفتم الناز ست مشکی بردار یه چشم غره رفت در گوشم گفت آخه من به تو چی بگم؟ پوست تنمو کاملا برنزه کردم نمیتونم تیره استفاده کنم آروم گفتم کور که نیستم تکرار نمیکنم فقط مشکی! دستش رو گذاشت رو صورتش گفت باشه تو برو کنار رفتم کنار یکم نگاه کرد یه ست مشکی خیلی خوشگل انتخاب کرد گذاشت کنار بقیه منم 4چشمی نگام پیش دختر خارجکی ها بود دلم شاد میشد! 10 دقیقه بعد اومدیم بیرون الناز یه اخمی کرد گفت ارا دلم میخواد همینجا خفت کنم سانیا هرهر میخندید گفتم ای بابا بد کردم مثل یه بادی گارد کنارتون راه میام؟ همه فکر میکنن من بادی گارد شماها هستم سانیا خندید گفت فقط بدرد همینم میخوری الناز زد رو سینم گفت راست میگه خندیدم با صدای کلفت و خش دارم گفتم خانم بفرمایین آقا گفته من مثل سایه همه جا باهاتون بیام! الناز دیگه نتونست جلو خندش رو بگیره گفت دلقک به تمام معنایی بعد دست سانیا رو گرفت جلو تر از من رفتن.
1ساعت بعد الناز و سانیا رو پایین برج پیادشون کردم گفتم بفرمایین؟ الناز خندید گفت به تو نمیشه تعارف کرد انقدر پررویی یه وقت میایی بالا کنار بابام میشینی جک ???تعریف میکنی! خندیدم گفتم مگه بده؟ دلش شاد میشه یکمی ادا در آورد گفت غلط کردی خودم به زور تحملت میکنم مامان بابام که هیچی گفتم اینجوریه؟ گفت آره گفتم فردا شب شام میام خونتون خندید گفت باشه به همین خیال باش اخم کردم گفتم جدی میگم میام الناز گفت اگه مردی بیا داداشم هم خونست گفتم منو از داداشت میترسونی؟ داداشت میدونه من 4 دوره قهرمان بدنسازی شدم؟ خندید گفت داداشم خودش بوکسوره سنگین وزنه گفتم ای ول خیلی وقته یه دعوا حسابی نکردم بالاخره یکی پیدا شد ارزش زدن داشته باشه گفت خیلی پر رویی واقعا داداش منو میزنی؟ گفتم جاش برسه تو هم میزنم اون که داداشته واسم زبون در آورد گفت غلط کردی گفتم حالا فردا بیام یا نه؟ اخم کرد جدی گفت زودته بموقش خودم دعوتت میکنم خندیدم گفتم باشه میرم پیش سانی الناز گفت اوه دیگه بدتر گفتم باشه زنگ میزنم به مریم میرم پیشش یهو مثل برق گرفته ها گفت ارا ازین شوخیا نکن قاطی میکنما خندیدم گفتم الهی قربون اون قاطی کردنات! کاری نداری؟ گفت نخیر آقای بی ادب سانیا هم یه لبخند زد گفت شب بخیر منم رفتم سمت خونه.
طبقه بندی: بازنده(داستان)،
تبلیغات

