تبلیغات
www.robobandar.com

.:: Robobandar.Com ::.
 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 خرداد 1372

تقریبا 15روز گذشت احساس میکردم الناز دیوانه وار دوستم داره البته منم دوستش داشتم ولی اصلا به زبون نمیاوردم سانیا هم رفتارش بهتر شده بود حد اقل از حالت سگ دوبرمن در اومده بود! طبق گفته الناز هفته ای یک بار به زور میرفتیم بازار تا مثلا عادت های عجیب منو از سرم بندازه! البته کلاسهای فشرده کنترل خشم - نگه داشتن زبان در دهان (جلوگیری از زبون درازی) - تربیت برتر - آنتی فضولی و... بماند که اونا هم به اجبار برام میزاشت.ولی هرچی بیشتر سعی میکرد کمتر نتیجه میگرفت چون من بقول خودم فاریک همینجوری بودم و قابل تغییر هم نبودم!
غروب از باشگاه اومدم دوش گرفتم یکم استراحت کردم الناز زنگ زد گفت شب مثل یه پسر خوب شام بیا خونه ما! گفتم هوم؟ کی گفته؟ گفت مامانم گفتم ولم کن بابا دنبال دردسر میگردی؟ گفت دردسر واسه چی؟ گفتم هیچی منظورم اینه که بیخیال شو گفت نمیشه آخه مامانم گفته حالا زشته نیایی زدم رو پیشونیم گفتم ای خدا گفت مرض درد تنم دلتم بخواد گفتم غلط کردم گیر نده میام خندید گفت حالا شد گفتم باشه ساعت چند بیام؟ گفت نمیدونم بیا دیگه حالا نیم ساعت دیگه 1 ساعت دیگه گفتم باشه تلفن رو قطع کردم یه آهی کشیدم پاشدم رفتم ریشامو زدم خودم رو مرتب کردم جلو آینه واساده بودم یه پیرهن کرم رنگ تنم کردم با شلوار مشکی و کفش ساق بلند یه کروات مشکی هم زدم به خودم خیره شدم دستی روی صورتم کشیدم واسه خودم زبون در آوردم رفتم. 1ساعت بعد ماشین رو پایین برج خونشون پارک کردم یه سبد گل خوشگل دستم بود گره کرواتم رو سفت کردم زنگ زدم به الناز گفتم من پایینم گفت بیا بالا...

__________________

 

 

خونشون طبقه 12 بود.در آسانسور باز شد یه خانم خارجی هم کنار من اومد داخل آسانسور تو آینه به خودم خیره شدو دستم رو گذاشتم رو گره کروات درست مثل سگی که به قلاده عادت نداره! هی با گره کروات ور میرفتم آخرش برگشتم سمت خانمه گفتم من از کروات خوشم نمیاد باید کی رو ببینم؟ خانمه یهو جا خورد یه نگاهی بهم کرد گفت خب کروات نرن! گفتم نمیشه دارم میرم مهمونی باید کروات میزدم! به سبد گل نگاه کرد خندید گفت داری میری خواستگاری؟ چشام گرد شد گفتم نه خدا نیاره اون روز رو! میرم خونه دوست دخترم مهمونی دفعه اولمه خیلی هم رسمیه مجبور شدم کروات بزنم! خندید گفت خودت میگی مجبور شدم پس تحمل کن تا تموم شه!
همون موقع در وا شد گفتم شب خوش رفتم سمت خونه الناز اینا.الناز در رو وا کرد برام دست تکون داد رفتم داخل خونشون خیلی بزرگ بود نزدیک بود گم بشم! الناز دستم رو گرفت در گوشم گفت از همون عطر زدی؟ گفتم انتخاب شما رو میشه نزد؟ خندید زد رو شونم گفت زبونتو مار بزنه همینجوری که دستم رو گرفته بود رفتیم سمت سالن پذیرایی یه پسر قد بلند و چهار شونه واساده بود بهش میومد 26.7 سالی داشته باشه با یه مرد تقریبا 50 ساله خوش تیپ و با یه خانم 46.7 ساله که فتوکپی الناز بود! الناز اشاره کرد گفت مامان بابا داداشم بعد به من اشاره کرد گفت اینم دوست پسر گلم ارا! (تو دلم گفتم بلند بگو لا اله الی الله) رفتم سمت باباش باهاش دست دادم گفتم خیلی خوشبختم اونم یه لبخند زد گفت همچنین رفتم سمت مامانش دست دادم سبد گل رو دادم بهش گفتم به زیبایی شما نمیرسه ولی بعنوان سمبل قشنگی تقدیم به شما!( الهی مار بزنه اون زبون رو که رگ خوابه همه آدما دستته!) مامانش خندید سبد رو گرفت گفت مرسی عزیزم خوش اومدی یه لبخندی زدم رفتم سمت داداشش دست دادم گفتم خوشبختم دستش رو گذاشت روی شونه هام گفت خوش اومدی پهلوون یه چشمک زدم رفتم جلو تر آروم در گوشش گفتم من به اونجا عمم خندیدم پلوون باشم! یه بار شدم واسه 7پشتم بسه قسم خوردم همیشه قهرمان باشم! خندید گفت درکت میکنم سر منم از این بلا ها اومده دوباره سر شونم رو گرفت گفت خوش اومدی قهرمان خندیدم دستش رو گرفتم گفتم مرسی مربی
تو سالن پذیرایی بودیم من روی مبل کنار داداشش نشسته بودم الناز رو به رومون بود باباش هم چند تا مبل اونور تر مامانش هم رفته بود سمت آشپزخونه یکم سکوت بود منم سرم رو انداختم پایین یکم بعد یه دختر فیلیپینی (کارگر خونشون بود) چایی تعارف کرد الناز بهش گفت 10 بار گفتم چایی رو خودت بزار جلوی مهمون دختره گفت چشم بعد یه فنجان چایی گذاشت جلوم بعدم واسه داداش الناز گذاشت رفت سمت باباش یه چشمکی به الناز زدم خندید زبون در آورد دو رو برم رو نگاه کردم خونشون هم بزرگ بود هم قشنگ و شیک معلوم بود مامانش واقعا خوش سلیقست همون موقع مامانش اومد گفت عزیزم راحت باش غریبی نکن یه لبخندی زدم بعد به داداشش نگاهی کردم گفتم مربی اسمت رو نگفتی؟ یه نگاهی کرد گفت امیر. آروم سرم رو بردم کنار گوشش با یه حالت خاصی (داش مشتی) گفتم ببین قربون منو نگاه نکن الان شدم بچه خوشگل 7.8 سال پیش بند 6 زندان شارجه مال خودم بود سیبیل داشتم اندازه موهای سرت بهم میگفتن اصغر سیبیل حالا شما یه نگاه به ما کردی اون حلال بود نگاه دوم رو بری اوضاع ستم میشه منم میگرخم همینجا تیزی به جونت میزنم!! یهو داداشش زد رو پام با تمام وجود زد زیر خنده! همه برگشتن مارو نگاه کردن مامانش با تردید گفت چی شد؟ امیر (داداشش) همچنان میخندید الناز گفت امیر چته؟ خودم بزور جلو خندم رو میگرفتم سرم رو انداخته بودم پایین هیچی نمیگفتم! امیر یکم دیگه خندید به من گفت بگم چی گفتی؟ سرم پایین بود ابرو زدم اشاره کردم نه! الناز گفت امیر داداشی بگو چی گفت؟ با من ابرو زدم نه! امیر خندید گفت ظاهرا ارا خان خیلی خوش مشربه من همچنان سرم پایین بود زیر چشمی نگاه میکردم الناز یکمی مکث کرد با حرص گفت آره خیلی حالا بعدا باهاش یه صحبتی دارم مامانش خندید گفت اوا چرا اینجوری میکنین پسر مردم یه شب اومده امیر پاشو برو اونور اذیتش نکنین الناز چشاش گرد شد گفت ما اذیتش نکنیم؟ سرم رو آوردم بالا گفتم ببخشید ولی الناز همیشه اذیتم میکنه منم دیگه عادت کردم مامانش گفت الهی نباشم بعد الناز رو نگاه کرد گفت خیلی بد شدی! الناز با ناباوری به من نگاه میکرد آروم گفت ببخشید دیگه اذیتش نمیکنم!





طبقه بندی: بازنده(داستان)، 
Robobandar.com 2007