تبلیغات
www.robobandar.com

.:: Robobandar.Com ::.
 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 خرداد 1372

اونشب تا نزدیک صبح همونجا نشسته بودم.تا ظهر دنبال کارام بودم ظهر مثل همیشه رفتم باشگاه ولی واقعا داغون بودم اصلا نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم فقط جسمم تکون میخورد فکرم انقدر داغون و سمی بود که کنترلش از دست خودم خارج شده بود تو باشگاه موقع تمرین بهترین راه برای خالی کردن حرص و خشمم بود واسه همین نمیفهمیدم چیکار میکنم فقط وزنه ها رو سنگین میکردم زندگی مسخره از جلوی چشام مثل فیلم رد میشد منم داد میزدم تمرین میکردم یکم بعد به خودم اومدم دیدم انقدر داد زدم و وزنه ها رو سنگین کردم همه دارن به من نگاه میکنن محلی ندادم بازم سنگین تر کردم زندگیم از جلوی چشام رد میشد من داد میزدم دیگه داشتم از نفس میافتادم مربیم اومد زد روی شونم گفت لباس بپوش برو یکم دیگه ادامه بدی یه بلایی سر خودت میاری با سرم تایید کردم رفتم لباس بپوشم.
از باشگاه اومدم بیرون باد خورد توی صورتم رفتم سمت ماشینم کیفم رو گذاشتم عقب یکم به اونجایی که اونروز الناز بغلم کرده بود خیره شدم رفتم همونجا واسادم باد میزد تو صورتم دستم رو گذاشتم روی سرم گفتم دیدی همش تکیه بر باد بود؟ دلم واسه الناز یه ذره شده بود سریع موبایلم رو در آوردم بهش زنگ زدم ولی جواب نداد 3.4 بار دیگه زنگ زدم بازم جواب نداد یه آهی کشیدم سرم رو تکون دادم اس ام اس زدم نوشتم "الناز گوشی رو بردار میخوام یه چیزی بهت بگم" یکمی منتظر موندم بازم جوابی نیومد سرم رو انداختم پایین رفتم سمت ماشینم.
جلوی آینه واساده بودم سرم رو خشک میکردم نا امیدی از صورتم معلوم بود احساس انزجار از چشام میزد بیرون ولی چیکار میشد کرد؟ یقه کیو باید میگرفت؟ سرنوشت انقدر مرد بود خودش رو نشون بده؟ نه تا بوده همین بوده زخم زده و خندیده.
مونده بودم چیکار کنم بازم به الناز زنگ زدم جواب نداد میدونستم میبینه ولی جواب نمیده چون بقول خودش "دیگه بدرد من نمیخورد" خیلی داغون بودم هرچی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم با نا امیدی به موبایلم خیره شده بودم یهو موبایلم زنگ خورد با 1000 امید از جام پریدم آوردم بالا ولی دیدم شماره مریم افتاده.یکمی مکث کردم جواب دادم. زنگ زده بود خبر بگیره دید داغونم صدام در نمیاد پرسید چی شده ولی چیزی نگفتم خیلی اصرار کرد گفتم در مورد النازه دیگه چیزی نگفتم مریم گفت کجایی؟ گفتم خونه گفت من میام اونجا ببینم چی شده تو حالت خیلی بده یه چیزت میشه چیزی نگفتم یعنی اصلا تو حال خودم نبودم ذهنم همش جاهای دیگه بود. نیم ساعت بعد مریم اومد در رو باز کردم قیافه منو دید جا خورد گفت سالمی؟ با سرم تایید کردم رفتیم توی نشیمن نشستیم روی مبل راحتی گفت بگو چی شده؟ یکمی سکوت کردم بعد همه ماجرا رو براش تعریف کردم باورش نمیشد... مریم سرش رو تکون داد گفت ارا حالا که شده اگه واقعا دوسش داری باهاش بازی نکن بازم دوستش داشته باش نیشخندی زدم گفتم فکر کردی من جا زدم؟ موبایلم رو نشونش دادم گفتم ببین از غروب چقدر زنگ و اس ام اس زدم اون جواب نمیده یکمی مکث کرد گفت عیبی نداره هرکسی باشه همین کارو میکنه صبر کن خودش زنگ میزنه فعلا خیلی ریخته بهم گفتم نمیدونم چی بگم از جام پاشدم رفتم یه شیشه شامپاین آوردم با 2تا لیوان گذاشتم روی میز گفتم بعد از چند ماه میخوام مشروب بخورم یکمی نگام کرد گفت مگه مشروب برات ضرر نداره؟ در شامپاین رو باز کردم نیشخندی زدم گفتم خیلی چیزا واسم ضرر داره لیوان ها رو پر کردم چیزی نگفت میدونست خیلی داغونم.لیوان رو آوردم بالا گفتم به سلامتی هیچکس! خندید لیوانش رو آورد بالا گفت به سلامتی الناز یک ضرب خوردیم.
بازهم پر کردم خوردیم احساس میکردم الکل روم اثر کرده ولی من کلا از اونایی ام که الکل 90% هم بخورم بازم حواسم سر جاشه نگاهی به مریم کردم اونم خیلی خورده بود واقعا مست بود یه سیگار روشن کردم تکیه دادم عقب احساس میکردم مستی باعث شده همه چیز عمیق تر از جلوی چشام رد شه با ولع خاصی از سیگارم کام میگرفتم به گذشته ای که از جلوی چشام رد میشد فکر میکردم مریم اومد کنارم نشست آروم گفت تو چرا همیشه انقدر توی فکری؟ گفتم اگه تو هم جای من بودی همین بودی گذشته من خیلی عجیبه خودمم باورم نمیشه همیشه بازیچه روزگار بودم دستش رو گذاشت روی سینم گفت بی دلیل این اتفاقا نمیافته سرم رو تکون دادم گفتم آره خودمم میدونم.دستش رو کشید توی موهام گفت غصه نخور یه روز همه چیز درست میشه نیشخندی زدم سرم رو تکون دادم سیگارم رو خاموش کردم دستش رو گرفتم گفتم آره درست میشه فقط 100 سال اولش سخته خندید گفت چشم ببندی باز کنی 100 سال میره الان برنامه بریز واسه 100 سال دوم که دیگه تو دردسر نیافتی با سرم تایید کرم مشروب زیادی روم اثر گذاشته بود حواسم بود چیکار میکنم ولی کنترلم دست خودم نبود یه جورایی بی اختیار فقط نگاه میکردم اونم بد تر از من بود! مستی رو از چشای هر دو مون میشد خوند صورتش رو نزدیک تر کرد چشاش رو بست لبای داغش رو آروم گذاشت روی ..............

__________________

 

 

 

روز ها پشت هم میرفتن واسه منم اصلا مهم نبود الناز چشه از روزی که با الناز دوست شده بودم 1 ماه گذشته بود خیلی بهش توجه میکردم ولی الناز از این رابطه ما رنج میبرد اینو از چشاش میشد خوند.البته الناز هم حق داشت اون واقعا منو دوست داشت دلش میخواست ما هم مثل همه رابطه نزدیک داشته باشیم همدیگه رو بخوبی لمس کنیم ولی بخاطر مریضی الناز این امکان نداشت و یه چیز دیگه که هردومون رو آزار میداد این بود که ما هم یه روزی تموم میشدیم بهر حال بقول خودش الان نه 1 سال دیگه 2 سال دیگه یا هرچی یه روزی میرسید که ویروس hiv الناز رو از پا در میاورد. نمیدونم شایدم واقعا رابطه ما یه رابطه منطقی نبود.
روی تختم دراز کشیده بودم الناز خودش رو انداخت روی من پیشونیم رو بوس کرد خودش رو محکم بهم فشار داد گفت جیگر من چطوره؟ سرم تکون دادم گفتم بخوبی تو نمیرسم خندید گفت از چی نارحتی من مردم؟ موهاش رو ناز کردم گفتم ای کاش من میمردم راحت میشدیم.اخمی کرد گفت اینجوری صحبت نکن نارحت میشم به چشاش نگاه کردم غم رو میشد تا تهش خوند گفتم چشم.10 روز دیگه گذشت منم کم کم با این نوع رابطه عادت کرده بودم بحث اصلا سر س؟س و این حرفا نبود رابطه ما زیاد منطقی نبود ولی تنها توجیه اینه که دل منطق نمیشناسه...
الناز رو جلو برج خونشون پیاده کردم خودمم پیاده شدم رفتم سمتش خودش رو انداخت تو بغلم گفت مراقب خودت باش خندیدم گفتم چته؟ باز ... شدی؟ زد روی سینم گفت بی تربیت خوبی به تو نیومده؟ خندیدم گفتم نه اصلا گفت پس مراقب خودت نباش روی پیشونیش رو بوس کردم گفتم ولی تو خیلی باش آروم خندید تو صورتم خیره شد نمیدونم چرا غمش بیشتر از همیشه بود تا دید دارم چشاش رو نگاه میکنم سریع چشاش رو بست گفت از تو هرچیزی بر میاد چشم خونی میکنی خندیدم گفتم ای کلک چی پشت چشات قایم کردی که من نباید ببینم؟ چشاش هنوز بسته بود زبونش رو در آورد گفت فضول! کشیدمش تو بغلم سرش رو محکم به سینم فشار دادم گفت ارا جونم؟ گفتم هوم؟ گفت یه بار دیگه میگی؟ خندیدم گفتم آهای ملت بیایین جمع شین ببینین بعد صدام رو صاف کردم گفتم دوستت دارم! خودش رو محکم بهم فشار داد بعد رفت سمت خونشون منم به ماشینم تکیه دادم رفتنش رو نگاه میکردم یکم رفت برگشت سمت من داد زد ارا دوستت دارم مراقب خودت باش براش دست تکون دادم الناز رفت. یکمی فکر کردم یاد شهرزاد افتادم با حماقتی که کرد (خود کشی) دلم حوری ریخت پایین گفتم نکنه این دیوونه شده؟ میخواستم برم پیشش باز گفتم ولش کن بابا فکرش و منحرف نکن سرم رو تکون دادم سوار ماشینم شدم رفتم.
فرداش الناز زنگی نزد گفتم بزار استراحت کنه فردا میرم پیشش.غروب از باشگاه برگشتم یه دسته گل خوشگل گرفتم با همون وضع (بعد از باشگاه) رفتم سمت خونشون دلم میخواست عمر کوتاهش پر از شادی باشه درسته که این شادی به قیمت اشکای خونی من تموم میشد ولی دل این حرفارو نمیشناخت فقط میخواستم عمر کوتاهش پر از لبخند باشه.جلو خونشون پیاده شدم زنگ زدم بهش سانیا گوشی رو برداشت یکم خبر احوال کردیم گفتم گوشی رو بده الناز گفت الان میام پایین گفتم راضی به زحمت نیستم به الناز بگو پایین واسادم.
سانیا اومد پایین خندیدم گفتم الناز کو؟ حمومه؟ یکمی نگام کرد گفت الناز رفت خندیدم گفتم کجا رفته موبایلش رو نبرده؟ سرش رو انداخت پایین یه کاغذ بهم داد گفت این رو گذاشت واسه تو رفت اروپا کاغذ رو گرفتم گفتم این کارا یعنی چی؟ برگشت سمت برج آروم گفت الناز رو فراموش کن اون برای همیشه رفت سمت اروپا یکمی نگاش کردم داد زدم برو به جهنم با این حرف زدنت دست گل رو انداختم زمین یه لگد کردم روش کاغذ رو باز کردم نوشته بود:
ارا جونم سلام
ببخشید بی خبر رفتم ولی اگه قراره منو تو یه روز تموم شیم بهتره که همینجا و همن الان تموم شیم. تو بزرگترین شادی های زندگیم رو ساختی ولی حیف که زندگی بهمون بیشتر از این فرصت نداد. مراقب خودت باش تا همیشه دوستت دارم.راستی تازه فهمیدم معنیه "تکیه بر باد چی بود"
کاغذ رو مچاله کردم به آسمون نگاهی کردم هوا تازه تاریک شده بود. راستش زیاد تعجب نکردم به 2 دلیل. اول اینکه زندگی من تا بوده همین بوده و از روز اول مطمئن بودم یه دردسر دیگه تو راهه و به نوعی عادت داشتم دوم اینکه من یک بار دیگه تجربه همچین رابطه ای رو داشتم (فکر سمی) که آخر اون هم شهرزاد خودکشی کرد واسه همیشه ترکم کرد.به آسمون خیره بودم تنم شروع به لرزیدن کرد دستام رو گذاشتم روی سرم نشستم روی زمین تنم عرق سرد کرده بود اشکام میچکیدن روی صورتم آروم گریه میکردم به حال خودم به حال زندگی به حال تقاصی که پس میدادم و تموم نمیشد...
******
شب kfc سر همون میزی که اونشب نشسته بودم نشستم به دوروبرم نگاهی کردم سر میزی که جاسم اینا نشسته بودن 2تا پسر عرب نشسته بودن میخندیدن نگام رو چرخوندم سر میزی که الناز و سانیا نشسته بودن یه خانواده نشسته بودن که یه دختر 4.5 ساله ناز هم همراهشون بود.زنگ زدم به جاسم باورش نمیشد من زنگ زدم کلی خبر احوال کرد آخرش گفت با حیفا اومدیم خرید آروم گفتم قدر همدیگه رو بدونین امیدوارم خوشبخت بشین تلفن رو قطع کردم یه سیگار روشن کردم به جمعیت شلوغی که توی هم میلولیدن خیره شدم و مثل همیشه از خودم پرسیدم هدف ما از زندگی چیه؟ یه کام عمیق از سیگارم گرفتم چشام رو تنگ کردم به میزی که اونشب الناز و سانیا نشسته بودن خیره شدم ولی دیگه النازی نبود سانیایی نبود جاسمی نبود هیچ کس نبود مثل همیشه من بودم و من.موبایلم رو در آوردم بازش کردم آهنگ "تکیه بر باد" یاورم رو گذاشتم و به صندلی که اونشب الناز نشسته بود خیره شدم تمام خاطرات اونشب مثل فیلم زنده جلوی چشام بود یه کام دیگه از سیگارم گرفتم یاورم با تمام وجود میخوند...
من و تو چه بی کسیم وقتی تکیمون به باده - بد و خوبه زندگی ما رو دست گریه داده
ای عزیز هم قبیله با تو از یه سرزمینم - تا به فردایی دوباره با تو هم قسم ترینم
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی - این دیگه یه التماسه من میخوام بیایی بمونی...
نیشخندی زدم گفتم شرط بندی خوبی بود و من بردم ولی تقدیر با دست پر زور و نامردش محکم زد توی گوشم گفت بازنده تویی نه هیچ کسه دیگه.

 

 





طبقه بندی: بازنده(داستان)، 
Robobandar.com 2007