تبلیغات
www.robobandar.com

.:: Robobandar.Com ::.
 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 مهر 1387

كاش یك زن نبودم (قسمت اول)

دخترك برای چندمین بار نگاهی به ساعت مچییش انداخت و زیر لب غر غر كنان گفت: اه باز این پسره احمق دیر كرد انگار اصلا موقعیت منو درك نمیكنه.. و بعد با حرص بسیار گوشی موبایلشو از كیفش بیرون اورد و شروع كرد به اس ام اس زدن : آخه تو كجایی من سه ساعته اینجا معطل تو هستم مثل اینكه فراموش كردی من بخاطر تو الان اینجا هستما من توی پارك ساعی رو به روی قفس طاووس منتطرت روی نیمكت نشستم بیا دیگه خفم كردی الان هوا تاریك میشه و من هیچ جارو ندارم كه برم.
در حال اس ام اس زدن بود كه دختری زیبا در كنارش نشست و با یك نیم نگاه سرتا پای دخترك را نظاره كرد و گفت : سلام خانم خانما چقدر گوشیت قشنگه میشه ببینمش من عاشق گوشیای سونی اریكسونم خیلی با كلاسه گوشیت.
دخترك نگاهی به دختر زیبا انداخت و محو چهره نقاشی شده دختر شد كه در چهره این دختر و آفرینش او خداوند از هیچ چیز در یغ نكرده بود یك روسری شالی كوتاه آبی با موهای هایلایت استخوانی مانتوی كوتاه مشكی تنگ و یك شلوار برمودا لی به تن داشت
دخترك از این كه می دید چنین دختر زیبایی در كنار او نشسته و باب صحبتو با او باز كرد ه خیلی خوشحال شد مخصوصا اینكه تحمل این دقایق برای او سخت بود و دوست داشت با كسی صحبت كند
گوشی موبایلش رابه طرف دختر دراز كرد و گفت قابل نداره
دختر لبخند زبایی زد و گفت : من اسمم مانیاست یا مارال ....... اصلا هر چی تو دوست داری صدام كن می دونی چشمای خیلی قشنگ و معصومی داری معلومه سن و سال زیادی نداری اسم تو چیه؟
دخترك گفت :اسم واقعی من سیما هست
و هر دو با هم زدن زیر خنده
مارال گفت: منتظر كسی هسی انگار درسته؟
سیما گفت :آره
مارال گفت : خیلی وقته از دور داشتم میپاییدمت خیلی استرس داری رنگت پریده معلومه كه بار اولته از خونه فرار میكنی
سیما تعجب كرد یعنی مارال از كجا فهمیده بود او از خانه فرار كرده
مارال با خونسردی بسته ای سیگار از توی كیفش در آورد و به سیما هم تعارف كرد ولی سیما دت او را رد كرد
مارال سیگار را روشن كرد و یكك پك عمیق به سیگار زد و دودش را با مهارت زیادی از بینی خارج كرد
هر كس از كنار سیما و مارال رد میشد به آنها نگاه میكرد و زیر لب چیزی میگفتند گاهی چند گروه پسر از كنار آنها رد میشدند و مارال خیلی صمیمی با آنها سلام و احوال پرسی میكرد انگار توی پارك همه او را میشناختند
پشت شمشادهای پارك نزدیك بوفه پارك چند پسر ایستاده بودند و به مارال خیره شده بودند و با هم در مورد او صحبت میكردند انگار بر سر او شرط بندی میكردند
سیما به اطراف نگاه كرد و آهی كشید و گفت : كاش من هم زیبایی شما را داشتم انوقت این همه طرفدار داشتم
مارال با صدای بلندی شروع كرد به خندیدن و حین خنده به سیما گفت : خیلی هنوز بچه هستی تا بتونی فرق نگاهها را از هم تشخیص بدی اتفاقا من آرزو داشتنم زشت بودم انقدر زشت كه هیچكس نگاهم هم نمیكرد انوقت از نگاههای حریص و هوس بازانه این گرگها در امان بودم . سیما تو خیلی دختر ساده ای هستی درست مثل آب زلال پاكی و شفاف . چند سالته؟
سیما از تعریف مارال احساس شعف كرد و با ذوق گفت :17 سال
مارال یك نگاهی به ساعتش انداخت و گفت : مطمئنی كه میاد دنبالت ؟
سیما گفت : آره . امیر حتما میاد تا حالا بدقول نبوده لابد كاری براش پیش اومده ما باهم نامزدیم البته نامزد نامزد كه نه ولی قراره به زودی نامزد كنیم و بعد باهم ازدواج كنیم ولی پدر مادر ما مخالف ازدواج ما هستن
مارال پوزخندی زد و گفت :پس به خاطر اون فرار كردی فكر میكنی ارزششو داره/

سیما از كلام تند و بی رودر وایسی مارال دلخور شد و قیافش كمی در هم فرو رفت
صدای موبایل مارال بلند شد و مارال از جاش بلند شد و كمی ان طرفتر شروع به صحبت كرد :الو بگو صدای تو میاد نه ستم الان نمی تونم برم همین دورو ورام دیگه بذار یك ساعت مال خودم باشم و به بدبختی خودم فكر كنم .
صدای فریاد مارال بلند شد : غلط كرده اون عوضی گفته بود یك نفره ولی 3 نفر بودن حالا طلبكار هم شده به زور از دستشون خلاص شدم من دیگه پامو اونجا نمی زارم . نه نه اونجا نمیام . باشه به كیان بگو باهاش تماس بگیره بگه یك ساعت دیگه دم در پارك ساعی بیاد ولی تنها.......
و موبایلش رو قطع كرد لبخند تصنعی به لب اورد و گفت : چیه خوشگل خانم از من دلخور شدی؟
بذار برم 2 تا بستنی دبش بخرم تا باهم آشتی كنیم
این دختر چه نگاه گیرا و چه نفوذ كلامی داشت شادی از حركاتش بر می خواست و اونوقت پشت تلفن اون حرفها رو می زد ..........
صدای خنده مارال بوفه را پر كرده بود كه داشت با یك پسر قد بلند صحبت میكرد یواشكی از توی كفشش چیزی در اورد و به پسر قد بلند داد و باهم دست دادن و مارال به طرف سیما به راه افتاد
سیما گفت : بهت شماره داد ؟ دوست پسرت بود ؟
مارال ددوباره خندید و گفت : نه شازده كوچولو . دوست كجا بود من از تمام پسرا متنفرم از همشون حالم بهم میخوره ولی خوب كارم ایجاب میكنه كه با این آدمها برخورد كنم . اصلا بگذریم این آقا داماد جواب اس ام استو نداد ؟
سیما گفت : نه ولی حتما تو راهه خیلی با مرام و آقاست
مارال گفت : ناراحت نشیا ولی دلم برات میسوزه چون سر كاری اون اگر میخواست بیاد تا حالا اومده بود همشون مثل همن.
سیما در حالی كه در دلش بسیار احساس دلشوره میكرد گفت : نه امیر حتما میاد
مارال دوبار ه سیگاری روشن كرد پكی زد و نقطه ای نا معلوم خیره شد و آهی از ته دل كشید انگار غم بزرگی پشت این چهره زیبا بود
با لحن بسیار دلنشینی شرو ع كرد به صحبت : من هم مثل تو فكر میكردم از وقتی خیلی بچه بودم همه بخاطر زیبایم و شیرین زبونیم دور ورم بودن عمه و خاله و داییو ... همه منو عروس خودشون میدونستن توی یه خانواده نسبتا مذهبی در شهرستان زندگی میكردیم یك خانواده ابرومند وساده یك برادر بزرگتر از خودم داشتم .و پدر و مادری كه مثل جفت چشماشون به من اعتماد داشتن
وقتی به سن راهنمایی رسیدم اكثر پسرای محلمون علاقه داشتن با من دوست بشن ولی من اصلا فكر این چیزا نبودم می خواستم درس بخونم و رشته عمران قبول بشم برای همین چادرمو می كشیدم جلوتر و به سرعت از كنار پسرای مزاحم رد میشدم گاهی وقتی به خونه می رسیدم انقدر نفس نفس میزدم كه مادرم میگفت :مگه حولی خوب یكم دیرتر برس خونه
سیما گفت: ولی اصلا به ظاهرت نمیاد قبلا چادری بودی
مارال گفت : اره و بودم ولی نه بخاطر علاقه قلبیم بلكه بخاطر احترام به پدر و مادرم . برادر و پدر خیلی غیرتی بودن وقتی به دبیرستان رفتم دیگه سر و كله خواستگارام پیدا شد مادر و پدر اصلا با ازدواج فامیلی موافق نبودن من هم اینقدر توی گوشم خونده بودن كه خوشگلم و می تونم بهترین اقبالو د اشته باشم كه می خواستم با كسی ازدواج كنم كه توی همه محل و فامیل زبانزد خاص و عام بشم
از بین همه پسرایی كه به خواستگاریم می اومدن یا پیشنهاد دوستی میدادن هیچكدومو در سطح خودم نمیدیدم
چند ماهی بود كه وقتی به دبیرستان می رفتم سر راهم شركتی بود كه مدیر عاملش یك پسر خیلی جذاب شیك پوش و پولدار بود . دقیقا همون مرد ارزوهای من. دوستام می گفتن اگر تو بخوای میتونی مخشو بزنی .من هم كم كم به او كه اسمش بهراد بود علاقمند شدم ولی بهراد برعكس همه به من توجهی نمیكرد.
دیگه حرصم گرفته بود كه چطور من نتونستم مخ بهرادو بزنم
دوستام می گفتن بخاطر چادری هست كه سرت میكنی از سرت دربیار اونوقت

ببین چطوری عاشقت میشه
ولی من میگفتم اگر دادشم ببینه من بی چادر هستم می كشتم .
ولی اینقدر عاشق بهراد شده بودم كه راضی شدم چادرمو از سرم در بیرم
به پیشنهاد دوستام كمی هم آرایش كردم و یك روز بجای مدرسه رفتم شركت بهراد و یك نامه نوشتم و در اون نوشته بودم كه دوستش دارم و می خوام كه باهاش باشم به هر قیمتی كه شده
وقتی وارد شركت شدم یك محیط خیلی شیك و تر تمیز جلب توجه میكرد به منشی گفتم با مدیر عامل كار دارم
از اون اصرا ر كه چه كاری دارید/؟ و از من انكار كه كار شخصی دارم
بلاخره بعد ساعتها وارد اتاق شدم بهراد داشت با تلفن حرف میزد و پشتش به من بود ولی وقت برگشت و من و دید برق شیطنت مردانه ای در چشمانش در خشید لبخندی زد و به استقبالم امد
من سرمو پایین انداخته بودم احساس میكردم صدای تپشهای قلبمو همه میشنون پس خیلی سریع با لكنت گفتم :من این نامه رو برای شما نوشتم میشه بخونید و الان جوابشو بهم بدید؟





طبقه بندی: کاش یک زن نبودم(داستان)، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 مهر 1387
قسمت دوم

بهراد شروع كرد به خواندن نامه ودرحین خواندن نامه لبخند میزد بعد كه نامه تمام شد من نفسم را در سینه حبس كردم و منتظر جواب بهراد شدم
بهراد گفت :آشنایی با شما دختر خانم خوشگل و دوست داشتنی باعث افتخار منه . و شماره موبایلشو روی یك تكه كاغذ نوشت و خیلی مودبانه یك شاخه گل از توی گلدان گل روی میزش در آورد و به طرف من دراز كرد و گفت :من منتظر تماس شما هستم
نفهمیدم چطوری خداحافظی كردم و با چه سرعتی خودمو به دوستام رسوندم كه توی پارك منتظرم بودند اون روز از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم و همه دوستامو بستنی مهمون كردم .
از روز بعد من هر روز با بهراد تا تلفن عمومی تماس می گرفتم ولی اون راغب نبود كه برای دیدنم از شركتش خارج بشه و كارهاش رو بهانه میكرد و می گفت چون شركت خودمه نمیتونم بیام ولی خیلی مشتاق دیدارتم تو بیا شركت من اینطوری هم تو رو می بینم هم به كارهام میرسم.
من حسابی عاشقش شده بودم و هر شب به یادش می خوابیدم سال آخر دبیرستان بودم وبا روحیه ای كه پیدا كرده بودم حسابی در درسهام نمرات خوبی میگرفتم . بعد از مدرسه میرفتم دستشویی پارك چادرمو در میآوردم ولی روسری كیپی سرم می كردم و یك ر‍ژ لب دخترانه می زدم و با یك شاخه گل به دیدن بهراد می رفتم و به خانوادم. می گفتم كه دبیرستان كلاس تست زنی برامون گذاشتن. ولی در دلم احساس گناه می كردم كه چرا دارم دروغ میگم و احساس میكردم رابطم با بهراد كه یك نامحرمه گناه محسوب میشه
دوستام میگفتن :دختر امل بازی درنیار همه دخترا حسرت اینو می خورن كه بهراد یك نیم نگاهی بهشون بندازه ولی اون عاشق تو شده تو به هر قیمتی شده باید بهرادو مال خودت كنی. هم پولداره هم خوشتیب دیگه چی میخوای ؟
حرفای دوستام بیشتر تحریكم میكرد و باعث میشد ترسی كه از رفتن به شركت بهراد داشتم كمتر بشه
بهراد هر روز حرفای عاشقانه به من می زد و خانمی من صدام میكرد و می گفت خانمی من ما مال همدیگه هستیم پس از چی می ترسی
ولی احساس گناه یك لحظه راحتم نمی ذاشت . یه روز بعد از كلاس معارف رفتم پیش دبیر معارفمون
گفتم : خانم می خواستم یك سوالی بپرسم
خانم رحمانی در حالیكه چونه مقنعه شو بالا میاورد تا حاظر بشه از كلاس بره بیرون یك لحظه ایستاد و گفت :بپرس عزیزم هر سوالی باشه من سعی میكنم كمكت كنم
پرسیدم :اگر دختر و پسری همدیگرو دوست داشته باشن گناه داره؟
خانم رحمانی گفت : نه دخترم دوست داشتن یك نعمت الهی كه هیچكس منكرش نیست از عشقی زمینی ادمها به عشق اهی میرسن
پرسیدم :اگر این دختر و پسر با هم صحبت كنن و همدیگرو ببینن چطور اونم گناه نیست ؟
گفت : خوب این بحثش جداست ولی اگر خانواده ها در جریان نباشن گناهه چون مممكنه شیطون سراغشون بیاد و هر دوتا برای هم نامحرمن و این كار گناهه
گفتم :خوب در سن و سال ما ، دختر و پسرها دوست دارن با جنس مخالف صحبت كنن بیرون برن این یك حقیقته و هیچكس نمیتونه منكرش بشه درسته ؟
گفت : عزیزم دختر و پسرای جوان به سن شما باید سر خودشونو با درس و كار گرم كنن یا اگر این نیاز خیلی بهشون فشار اورد باید ازدواج كنن نه اینكه با هم رابطه پنهانی داشته باشن
پرسیدم : حالا اگر به قصد آشنایی قبل از ازدواج با هم باشن این هم اشكال داره ؟
گفت :اگر خانوادهه در جریان باشن نه
پرسیدم : اگر نباشن چی ؟ یعنی وقتی به تفاهم رسیدن بخوان به خانوادهاشون بگن چی؟ پس باید چیكار كنن كه گناه محسوب نشه
خانم رحمانی گفت :خانم نعمتی گناه ، در هر حال گناهه ولی فقط یك راه داره كه گناه محسوب نشه و اون اینكه باید با هم محرم بشن
پرسیدم : یعنی عقد كنن ؟ اینطوری كه همه خانواده می فهمن
خانم رحمانی در حالیكه چادرشو سرش میكرد گفت : نه منظورم اینه كه باید صیغه محرمیت بین خودشون بخونن
زنگ تفریح تموم شده بود و خانم رحمانی باید سر كلاس دیگه ای می رفت در حالیكه داشت می رفت گفت بعدا بیشتر باهم صحبت می كنیم در این باره عزیزم

از اون روز به بعد به این فكر میكردم كه ما باید بین هم صیغه محرمیت بخونیم توی كلی رساله و...... گشتم تا بالاخره ایه صیغه رو پیدا كردم ولی بهراد این جیزارو قبول نداشت میگفت محرمیت به دل آدمهاست یك آیه هیچوقت نمیتونه دوتا دل و به هم نزدیك كنه یا از هم دور كنه .
امتحاناتم شروع شده بود و احساس میكردم روحیه سابق و ندارم كه به درس خوندنم ادامه بدم
وقتی بهراد بی حوصلگی من و حتی توی روابطمون دید قبول كرد و ما بین هم صیغه محرمیت خوندیم به مدت 3 ماه و مهرم و 14 تا حبه قند كرد ولی بدون شاهد بدون مدرك یك جمله ای بود كه بین خودمون خوندیم و گفتیم :قبلت
روابطمون خیلی صمیمی شد و من فكر میكردم كه بهراد دیگه شوهرمه و بالاخره انقدر بهراد توی گوشم خوند كه اون اتفاقی كه نباید می افتاد بالاخره افتاد...........
ترس ووحشت ، از بی آبرویی تمام وجودمو پر كرده بود همش گریه میكردم و هر روز ازش خواهش میكردم كه زودتر بیاد خواستگاریم ولی بهراد هر روز یك بهانه جدید می اورد و می گفت دیر یا زود داره سوخت و سوز نداره
یك روز تابستانی با بهراد رفته بویدم ناهار بیرون كه یك دفعه سنگینی نگاهی رو پشت سرم احساس كردم برگشتم و تمام دنیا رو سرم خراب شد. برادرم علی بود كه زل زده بود به من و از شدت خشم سرخ شده بود
بهراد متعجب یك نگاه به من میكرد و یك نگاه به علی
علی دستامو محكم گرفت و منو از سر جام بلند كرد
همه توی رستوران داشتن نگاهمون میكردن و من هر چی خواستم برای علی توضیح بدم فقط فریاد میزد : خفه شو
یك نگاه غضبناك به بهراد كرد و گفت: حال تو عوضی رو هم میگیرم
در طول راه هیچ حرفی با من نزد میدانستم كه آخر عاقبت خوبی در انتظارم نیست با غیرتی كه توی این مدت از علی دیده بودم همیشه از همین موضوع می ترسیدم ولی از طرفی پیش وجدان خودم راحت بودم كه من گناهی نكردم و بهراد به من محرم بوده و قصدش هم ازدواجه و منوو ترك نمیكنه
وقتی به خونه رسیدیم علی منو توی اتاقم هل داد و درو روم بست و از پشت درو قفل كرد
من فریاد می زدم :علی اشتباه میكنی بذار حرف بزنم
و علی فریاد میزد میرم پیش آقا جون تا تكلیفتو روشن كنه و درو به شدت بست و از خونه خارج شد
منم از تلفن اتاقم به بهراد زنگ زدم و با گریه شروع كردم به تعریف كردن ماجرا
بهراد دلداریم میداد و با خونسردی گفت : خانمی من هیچ نگران نباش من تنهات نمی زارم تو مطمئن باش من و تو مال همیم و اگربرادر یا پدرت پیش من بیان من تو رو از اونها خواستگاری میكنم . گل من قصه نخور حیف چشمای قشنگت نیست كه بارونی بشن ؟
وقتی گوشی رو قطع كردم احساس آرامش میكردم برام فرقی نداشت كه چه اتفاقی برام می افته چون احساس میكردم بهراد پشتمو خالی نمیكنه.
نیم ساعت بعد علی همراه پدر آمدن خونه . پدرم از وقتی در خونه رو باز كرد شروع كرد به دادو بیداد و میگفت : من فكر میكردم مصطفی پسر احمد آقا چون از ما جواب منفی شنیده اون مزخرفاتو میگفت كه می گفت جلو دخترتو بگیر حیف دختر نجیبت دست اون گرگ افتاده . منه احمق باورم نشدو با مصطفی كلی دعوا كردم و از مغازه بیرونش كردم وااااااااای خدایا منو ببخش به بنده خدا چقدر بدو بیراه گفتم حالا باید با خفت هر چه تمامتر سرمو كج كنم و برم ازشون عذر خواهی؟؟؟؟؟؟ ااین دختره چشم سفید از اطمینان ما سو استفاده كرد خیر نبینی دختر كه برام آبرو نذاشتی این ننگو چطوری تحمل كنم؟
مادر از همه جا بی خبر وارد خونه شد و وقتی داد و بیداد پدر را شنید گفت : چی شده مارال چیزیش شده؟
علی گفت : كاش مرده بود و شروع كرد به تعریف كردن داستانی كه اتفاق افتاده بود
مادر اشك می ریخت و میگفت : چطور تونست این كارو بكنه ؟دختر آخه تو چی كم داشتی ؟تو این شهر دیگه نمی تونیم سر بلند كنیم دیگه با چه رویی توی این محله زندگی كنیم؟
هر چی مادر میگفت علی بیشتر حرص و جوشی میشد بطرف در هجوم اورد و كمربند شروع كرد به كتك زدن من
من جیغ و داد كردم فریاد كشیدم ولی فایده ای نداشت یك گوشه كز كرده بودم و زیر مشت و لگد علی خرد شدن استخوانهامو احساس میكردم
من فریاد می زدم : بخدا اون قصد بدی نداشت می خواد با من ازدواج كنه
علی گفت : خیلی بدبختی كه باورت بشه اون مرتیكه اگر ادم درست وحسابی بود می اومد مثل ادم خواستگاریت دختری كه با پسری دوست بشه لایق زنده بودن نیست
پدر بجای اینكه جلوی علی رو بگیره صدای فریادش از اتاق بغلی می اومد : بدبخت شدیم
مادر شیون كنان بطرف علی دوید و دستشو گرفت و گفت :تو رو امام حسین ولش كن شاید راست بگه اونوقت جواب خدارو چی میدی؟شیرمو حلالت نمیكنم اگر به حرفش گوش ندی . ادرس پسررو بگیر برو ببین حرف حسابش چیه ؟تو این بدبختو كشتی
علی یك تكه جلوم انداخت و گفت فقط بخاطر عزیز این كارو می كنم یالا ادرسو بنویس ولی به ولای علی اگر دروغ گفته باشی عزیزو به عزات میشونم
و با عجله ادرسو از دست من قاپید و همراه پدر از خونه خارج شدند.
من اشك می ریختم و تمام دهنم پر از خون شده بود بازو و كمرم به شدت درد میكرد مادرم كمكم كرد تا از جام بلند شدم .
احساس تنفر عجیبی نسبت به علی احساس میكردم كه چطور به خودش اجازه داد كه بخاطر حرف مردم اینطوری به جون تنها خواهرش افتاد .
مادرم اشك می ریخت و به بدنم پماد می مالید و می گفت :دستش بشكنه نگاه كن چه به روزش انداخته
آخه دختر این چه كاری بود كردی ؟
من اما بیشتر از درد جسمم روحم و قلبم شكسته شده بود میدانستم كه طبق قولی كه بهراد به من داده علی حتما از كارش پشیمان میشه و اونوقت تا آخر عمرم هیچوقت نمی بخشمش
دل توی دلم نبود و كنار پنجره منتظر علی و پدرم نشسته بود هر ثانیه برام یك ساعت میگذشت تا بالاخره ساعت 9 شب به خانه آمدند
پدر انگار در این چند ساعت گرد پیری روی صورت و موهاش نشسته بود و تا به اون روز پدر بشاش و شادابمو اینقدر ناراحت و افتاده حال ندیده بودم.
مادر به حیاط رفت به استقبال انها و با هم وارد خانه شدند مادر در حالی كه كت پدر را میگرفت گفت : حاجی خسته نباشی چی شد ؟ كی میاد ؟
پدر دست در جیب كتش كرد و نامه ای را بدست مادر داد
مادر شروع به خواندن كرد یك نگاه به من میكرد و یك نگاه به نامه و اشك از چشمانش جاری شده بود.
پدر گفت :این دختر امروز آبروی چندین ساله منو برد امروز تحقیر شدم حتی جلوی این پسره آخه دختر تو خانوادت چه كمو كاستی داشتی كه اینكارو كردی
با بغض پرسیدم : مگه چی شده ؟ بهراد و ندیدین ؟ چی گفت بهتون ؟
علی با حالت خشم و غضب گفت : هیچی چی می خواستی بگه با اون گندی كه تو زدی دوغرتونیمشم بالا بود . اقا بهراد شما این نامه رو كه شما براش نوشته بودین داد به ما و گفت دختر شما به من پیشنهاد دوستی داده من قبول نمی كردم ولی اون اصرار داشت و هی می اومد شركت من اگر باور ندارین از منشیم بپرسین . بهراد گفت من اصلا نامزد دارم و قصد ازدواج با دختر شمارو نداشتم وندارم دختر شما داشت زندگی من و نامزدمو بهم می ریخت و اون روز من توی رستوران داشتم به دخترتون می گفتم كه دست از سر من برداره.




طبقه بندی: کاش یک زن نبودم(داستان)، 
(تعداد کل صفحات:8)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

Robobandar.com 2007