بوی پیپ اومد نگام رو چرخوندم دیدم باباش پیپ روشن کرده به روزنامه gulf news خیره شده اصلا به ما توجه نمیکرد! مامانش گفت ببخشید عزیزم من رو سر این کارگر نباشم فایده نداره شما راحت باشین من میام بعد رفت سمت آشپزخونه.تا مامانش رفت الناز یه نگاهی به من کرد گفت پوستت رو میکنم به امیر نگاه کردم گفتم مربی جان تو شاهد باش این چی گفت! امیر خندید گفت این پوست منم میکنه بعد شاهد تو باشم؟ الناز نیشخندی زد با حرص گفت ارا جونم عجله نکن کم کم با خونه ما آشنا میشی!
هی با امیر شوخی میکردم میخندیدیم زمین و زمان رو به مسخره گرفته بودم! الناز اومد گفت زنگ زدم سانی هم الان میاد یکمی نگاش کردم گفتم تنها دیگه؟ گفت نخیر با خاله جونم میاد گفتم باشه راشون نمیدیم! الناز بلند گفت اوا؟ امیر خندید زد رو پام گفت بابا تو دیگه از کجا اومدی؟ گفتم از زندان دیگه مگه در گوشت نگفتم؟ الناز یکمی واسم ادا در آورد رفت پیش مامانش.نیم ساعت بعد سانیا و مامانش اومدن سانی تا منو دید خندید یه ادا در آورد مامانش اومد دست داد گفت خوشبختم پسرم منم لبخندی زدم گفتم همچنین مامانش هم خیلی خوشگل بود ولی یکم زیادی اخم داشت معلوم بود همچین از این خانم های جدی و مقرراتیه (تو دلم گفتم سانی حق داره سگ دوبرمن بشه) رفت رو یه مبل نشست سانی هم کنارش امیر آروم در گوشم گفت حالا تخم داری راشون ندی؟ آروم گفتم من غلط بکنم اصلا قدمشون رو سر من! الناز و مامانش هم اومدن نشستن آروم به امیر گفتم آقا مربی من میترسم امیر هم آروم گفت نگران نباش عزیزم یه وقت ???میشی هردومون زدیم زیر خنده مامان سانی یه نگاهی بهمون کرد گفت شما قبلا همدیگه رو میشناختین؟ امیر گفت نه! تازه 1 ساعت نمیشه دیدمش بعد مامان سانی یکم به من نگاه کرد کرد گفت از قیافت معلومه ازون پدر سوخته هایی! سانی و امیر و الناز یهو خندیدن من هاج و واج نگاه میکردم! (تو دلم گفتم زکی بابا نمردیم و از خودم پررو ترم دیدم!)
مامان الناز اخم کرد به مامان سانی گفت شهره اذیتش نکن خیلی پسر گلیه! آروم گفتم آره همین که ایشون گفتن درسته همشون خندیدن بجز خودم! خلاصه تا موقع شام هی مامان سانی تیکه مینداخت منم 2دستی برگشت میزدم! آخرش خندید گفت ماشالله زبون کی حریف تو میشه؟ خندیدم گفتم هنوز پیدا نشده!!
شام در آرامش و سکوت سپری شد سر میز موقع دسر دوباره شروع کردم به اراجیف گفتن! حتی بابای الناز هم با بقیه میخندید
بعد از شام و تشکیلات دوباره توی سالن پذیرایی نشسته بودیم یکم صحبت کردیم الناز بهم اشاره کرد رفتم پیشش بقیه مشغلول صحبت بودن گفت نمیخوایی اتاق منو ببینی؟ گفتم باشه بریم دستم رو گرفت رفتیم توی اتاقش پر از عروسک و تزیینات بود گفتم ای جان فقط کافیه من یه بار اینجا عصبانی شم چه حالی میده! گفت چرا؟ گفتم سگ شدن منو هنوز ندیدی یه وسیله سالم نمیزارم همه رو میشکنم حال میکنم! زد تو سرم گفت روانی کی میتونه با تو زندگی کنه؟ گفتم هیچکس! نشستم روی تختش اونم اومد رو پام نشست از پشت بغلش کردم گوشش رو بوس کردم گفت ارا هنوزم نمیخوایی بگی؟ گفتم چیو؟ گفت همون که بدهکاری یکمی سکوت کردم گفتم نه! گفت چرا؟ گفتم احساس میکنم خیلی زوده با ناراحتی گفت ولی من احساس میکنم تو دوسم نداری آروم خندیدم گفتم خیلی مسخره بود زد رو پام گفت مسخره تویی که سختته یه جمله ساده بگی گفتم با گفتن چیزی درست نمیشه مهم عمل آدمه مکثی کرد گفت ولی یه دختر نیاز داره بشنوه سرم رو از پشت گذاشتم رو سرش دستام رو از حلقه کردم گذاشتم روی شکمش آروم گفتم زوده چیزی نگفت چند لحظه بعد یه قطره اشکش چکید روی دستم گفتم الناز گریه نکن آروم گفت نمیتونم گفتم الناز بس کن مسخره بازی در نیار گفتم یه جمله مهم نیست عمل کردنش مهمه گفت ساکت باش تو هیچی رو نمیفهمی الناز آروم گریه میکرد منم سرم از پشت روی سرش بود با خشم تو فکر بودم یکم بعد النار دستم رو گرفت گفت ببخشید نمیخواستم نارحتت کنم از روی پام بلندش کردم خودمم پاشدم بغلش کردم روی دستام بردمش کنار پنجره گفتم دوست داری باهم بپریم پایین؟
خندید دستاش رو دور گردنم حلقه کرد گفت هرجا تو باشی منم هستم حتی اون دنیا یهو یاد شهرزاد افتادم خنده روی لبام خشک شد! الناز گفت چی شد؟ چند قطره اشکام چکید رو صورتم گفتم چیزی نیست همش فکرای سمیه بعد روی لبش رو بوسیدم گفت دوباره سرت رو بیار جلو منم همینکارو کردم لباش رو آروم کشید روی لبم یکم مزه کرد خندید گفت به لبات چی میزنی؟ خندیدم گفتم تو چیکار داری؟ فکر کن فابریکه.گفت لعنت به تو با این تیکه کلامت بعد با هم دیگه به بیرون خیره شدیم به چراغهای آسمون خراشها که مثل همیشه بیداد میکردن الناز گفت ارا میخوام باهات رو راست باشم گفتم تاهالا نبودی؟ گفت بودم ولی یکم نه ولی دیگه من و تو کارمون داره به جای باریک میکشه باید هرچی داریم بگیم که تصمیمون محکم بشه گفتم من هیچی ندارم بگم جز یه شاهنامه خاطرات که اونم به موقعش برات یکی یکی میگم چون تمامی نداره!
آروم گفت ارا؟ گفتم هوم؟ گفت تاحالا به یه چیزی در مورد من فکر کردی؟ گفتم منظورت س?س؟ خندید گفت آره فکر کردی؟ مکثی کردم گفتم تو فوق العاده س?سی هستی ولی نه زیاد توجه نکردم گفت واست مهمه؟ گفتم آره به قول یه بنده خدایی (شهرزاد) دوست داشتن همه چیز داره.
سرش رو برگردوند سمت سینم محکم فشار داد گفت دوست داری با من س?س کنی؟ یکمی فکر کردم گفتم آره.آروم گفت اگه من و تو نتونیم س?س کنیم چی؟ خندیدم گفتم میرم پیش مریم! زد روی سینم گفت منو بزار زمین خندیدم گفتم شوخی کردم گفت دفعه آخرت بود گفتم چشم قربان.دوباره پرسید اگه ما نتونیم س?س کنیم چی؟ گفتم نتونستن داریم تا نتونستن بستگی به دلیلش داره.دوباره سرش رو به سینم فشار داد گفت اگه دلیلش من باشم؟ گفتم خب چرا؟ گفت فکر کن من یه مرگم باشه خندیدم گفتم خب چه مرگته؟ سرش رو محکم تو سینم فشار داد گفت hiv بلند زدم زیر خنده گفتم مسخره ازین شوخیا نداشتیما سرش رو کشید کنار به صورتش نگاه کردم چند قطره اشک از چشاش ریخت گفت این آخرین حرف نگفته من بود. ارا من آلوده به ویروس hiv شدم ولی هنوز فعال نشده.تو صورتش خیره بودم چیزی نمیگفتم یکم بعد خندیدم گفتم مسخره بود شوخیه مسخره ای بود اشکاش رو پاک کرد گفت همش جدی بود به بیرون نگاهی کردم به چراغ آسمون خراشها که بیداد میکردن چند قطره اشک از چشام چکید آروم گفتم بگو دروغ گفتی ولی صدایی نیومد دستام شل شد آروم گذاشتمش پایین دستام رو گذاشتم روی پنجره سرم رو چسبوندم به شیشه به بیرون خیره بودم یکم خندیدم ولی خیلی زود ساکت شدم احساس میکردم بازم چراغهای آسمون خراشها دارن بهم میخندن بدنم شل شد بیحال همونجا نشستم روی زمین الناز آروم گریه میکرد تکیه دادم به دیوار چنگ زدم توی موهام واقعا دیگه واسه گریه کردن جون نداشتم فقط خیره شده بودم به دیوار اشکام آروم آروم میچکید روی گونه هام همه دنیا دور سرم میچرخید اشکام بیشتر شده بود دستم رو گذاشتم روی گره کرواتم هی ور میرفتم احساس میکردم دارم خفه میشم یکم بعد آروم چشام رو بستم دیگه چیزی نفهمیدم...
__________________
سرم رو تکون دادم مامانش سرم رو گرفت تو بغلش تا حالا همه بهم گفته بودن وقتی سرم رو میزارم تو بغلت بهترین آرامش دنیا رو دارم ولی حالا این من بودم که باید این حرف رو میزدم. آره آغوش یه مادر بزرگترین آرامش دنیاست...
یکم بعد گفت فقط من و سانیا از مریضی الناز خبر داریم و حالام تو خودم رو کشیدم عقب آروم رفتم پنجره رو باز کردم به بیرون خیره شدم یه سیگار روشن کردم احساس میکردم دارم از پا در میام خودم باورم نمیشد زندگی چقدر راحت داره منو بازی میده.یه کام از سیگارم گرفتم به پایین نگاه کردم چشام رو تنگ کردم گفتم همین الان خودت رو برای همیشه راحت کن یکم خودم رو بیشتر خم کردم به پایین زل زدم چندتا قطره اشک از چشام چکید چشام رو بستم گفتم دیگه بسه همینجا بسه یکی دستش رو گذاشت پشت شونم به خودم اومدم برگشتم دیدم مامان الناز با تردید نگام میکنه اشک رو توی چشام دید دستش رو کشید روی چشام گفت زندگی پر از اتفاقای عجیبه که برای هرکسی پیش میاد دوباره به بیرون نگاهی کردم یه کام عمیق از سیگارم گرفتم گفتم زندگی من همش اتفاقای عجیب بوده دفعه اولم نیست.
صورتم رو بوس کرد گفت الناز باید از اول همه چیز رو میگفت چون تو حق زندگی داری تو باید همیشه سالم باشی سرم رو تکون دادم گفتم زندگی همیشه واسم ممنوع بوده.از روزی که...
یکم بعد مامانش رفت بیرون از اتاق به الناز نگاهی کردم گوشه تختش نشسته بود سرش رو گرفته بود بین دستاش رفتم سمتش خواستم دستش رو بگیرم خودش رو کشید عقب گفت برو با تعجب بهش نگاه کردم گفتم میشه دیگه بیشتر از این نشکنی منو؟ سرش رو تکون داد گفت برو دستش رو گرفتم داد زد گفت برو راحتم بزار. با سر تایید کردم واقعا دلم بیشتر از همیشه شکست یعنی نشکست خورد شد آروم گفتم استراحت کن فردا بهت زنگ میزنم سرم رو انداختم پایین آروم رفتم سمت در با گریه گفت من دیگه به دردت نمیخورم یه نگاهی بهش کردم آروم و بیحال گفتم خفه شو الناز دارم میافتم به زور سر پا واسادم یکم دیگه حرف بزنی اون روی سگم میاد بالا اگه زنده بودم فردا بهت زنگ میزنم چون دلم برات تنگ میشه بعد کشون کشون از اتاق رفتم بیرون مامان الناز اومد پیشم گفتم من رو پام نمیتونم واسم از همه عذر خواهی کنین بعد کشون کشون رفتم سمت در خروجی مامانش اومد جلو در گفت مواظب خودت باش حالت خیلی بده خندیدم گفتم عادت کردم بعد دستش رو گرفتم گفتم مواظبش باش واسم مهم نیست مریضه یا سالمه مهم اینه که دوستش دارم امشب باهاش صحبت کن بگو ارا گفته فردا بهش زنگ میزنم چیزی که منتظرش بود رو 10 بار تکرار میکنم مامانش یه لبخندی زد گفت ممنون از دل بزرگی که داری منم حتما بهش میگم. سرم رو تکون دادم کشون کشون رفتم سمت آسانسور.
تو راه 10 باز نزدیک بود تصادف کنم آخرش هم دیدم واقعا دارم میافتم کنار ساحل واسادم ساعت 11 شب بود رفتم سمت دریا آروم آروم قدم برمیزدم باد خنک میزد تو صورتم به سیگار روشن کردم همینجوری که آروم قدم بر میداشتم باد میخورد تو صورتم با خودم زمزمه میکردم...
پرسه در خاک غریب پرسه بی انتهاست - هم گریز غربتم زادگاه من کجاست؟
تو شبای پرسه دلواپسی که میخوام دنیا رو فریاد بزنم - به کدوم لهجه ترانه سر کنم؟ به کدوم زبون تو رو داد بزنم؟
گم و گیج و تلخ و بی گذشته ام توی شهری که پناهگاه به من - از کدوم طرف میشه بهم رسید؟ همه کوچه ها به غربت میرسن...
طبقه بندی: بازنده(داستان)،
تبلیغات

